smooth-away
smooth-away

   http://smooth-away.zaminblog.com
درباره ما


آخرین مطالب

پیوندها
لينكي ثبت نشده است

سایر ابزارها

[ ۱ ]
خبرخوان یا همان RSS وبلاگ


 

roman تاوان بي قرايي هايت (37) قسمت آخر

roman تاوان بي قرايي هايت (37) قسمت آخر

چندبار سعي كردم باهاش چشم تو چشم بشم ولي متوجهم نبود ....
با تموم شدن آهنگ به بهانه اي راهي آشپزخونه شدم شيفته اومد دنبالم و گفت : چه زود خودتو باختي !!!

-خواهش مي كنم شيفته ادامه نده !!!!
شيفته : خواهر برادر لنگه هميد !!!
-اي كاش يحيي اينجا بود !!!
شيفته : آره مي زد فك فرنود و مي آورد پايين !!!
چشم غره اي حواله اش كردم كه گفت : حالا تو عروسيش جبران كن !!!
ظرف شيريني و روي ميز گذاشتم و با دقت مشغول تزيينش شدم و گفتم : چطور مگه خبريه ؟؟؟؟
شيفته : از هر چي ي ترسيدي به سرت اومد !!!
با چشمهاي گشاد شده نگاهش كردم و گفتم : پريا ؟؟؟
شيفته : بله متاسفانه !!!!
-پس پرنوش چي ؟؟؟؟
شيفته : پرنوش ...پَر !!!!
شيفته : چه بي معرفته يحيي خبر نداشتم... با دوتا عشوه پرنوش و فروخت !!!
شيفته : تو دخالت نكن يغما !!!!
-لازم شد با يحيي حرف بزنم !!!
شيفته : نه يغما اعصابشو بدتر خرد مي كني !!!
-چرا ؟؟؟
شيفته : پرنوش به درد يحيي نمي خورد !!!!
-نه كه پريا نيمه گمشده اش بود !!!
شيفته : شايد باشه !!!
با غيض گفتم : مباركشون باشه !!!
شيفته : يحيي مقصر نيست پرنوش وقتي الان جا بزنه كه ديگه...
ميون كلامش پريدم و گفتم : دِ بگو جون به لبم كردي !!!
شيفته : آقا جون رك و راست مي گم برگشته به يحيي گفته نمي خواد زن پسري بشه كه دستش به خون يه نفر آلوده شده يعني اين حرف پدر مادرشه !!!
مات نگاهش كردم كه ادامه داد : اون مدتم يحيي بي خود مي گفته پرنوش راضيه و خودش ناراضي قضيه عكس بود !!!
به زحمت صندلي و عقب كشيدم و خودمو روش ول دادم كه دوباره گفت : ديدي يحيي واسه كي خودش و به آب و آتيش زد !!!
-پريا قبول كرده ؟؟؟
خنديد و گفت : پريا نزده مي رقصيد !!!
لبخند كم جوني زدم و گفتم : خوشبخت شند !!!
تارا سركي از پشت اپن كشيد و گفت : صاحب مجلس كجايي پس ؟؟؟
لبخندي زدم و گفتم : همين حوالي !!!
تارا : بيا مجلس بي تو صفا نداره !!!
دست شيفته رو گرفتم و با هم از آشپزخونه اومديم بيرون يلدا دمغ روي مبل تك نفره اي فرو رفته بود و دستشو لابه لاي موهاش فرو برده بود فرنود هم طرف ديگه سالن روي مبل تك نفره اي نشسته بود لبخند كمرنگي زدم كنارش روي دسته مبل نشستم ...
حرفي نزدم ساكت به مقابلم خيره بودم و دستم و گرد گردن فرنود حلقه كرده بودم يلدا ساكت نگاهمون مي كرد نگاهش كردم ناشيانه نگاهش و ازمون گرفت دست فرنود و گرفتم و گفتم : فقط بلدي توي تاريكي برقصي !!!
با لبخندي گوشه لبش نگاهم كرد و ايستاد و من مجبور به ايستادن كرد كتشو در آورد صداي كف و صوت بلند شد و همين طور صداي آهنگ جديدش ...
آخ كه اين آهنگ عجيب روح زخم خورده امو نوازش مي كرد ...
از اون روزي كه تنها تورو تو كوچه ديدم
به يادت توي شبها فقط ستاره چيدم
هزار نامه و پيغوم نوشتم تا بدوني
نوشتم تا بدوني تويي عزيز جوني
چه احساس قشنگي تو قلبم تورو دارم
ببين چه خوبه اي گل تويي تو روزگارم
چقدر خوبه عزيزم كنارم تورو دارم
يواشكي رو لبهات گل بوسه ميكارم
منو وسوسه كردي با چشماي خمارت
ميخواستي كه بمونم هميشه در كنارت
يه آشيونه ساختم واست تو اوج ابرا
تو هم عاشقي كردي دلو زدي به دريا
چه احساس قشنگي تو قلبم تورو دارم
ببين چه خوبه اي گل تويي تو روزگارم
چقدر خوبه عزيزم كنارم تورو دارم
يواشكي رو لبهات گل بوسه ميكارم
نشستي توي سينه توي اين دل شدي مهمون
شدي ليلي قصه منم عاشق و مجنون
تو گلدون خيالم شدي تك گل احساس
تنم برگ خزون بود يه عمري تورو ميخواست
چه احساس قشنگي تو قلبم تورو دارم
ببين چه خوبه اي گل تويي تو روزگارم
چقدر خوبه عزيزم كنارم تورو دارم
يواشكي رو لبهات گل بوسه ميكارم


آخ كه اين آهنگ عجيب روح زخم خورده امو نوازش مي كرد :
ديگه مثل ديروز تانگو نمي رقصيديم يه رقص ساده دو نفره .....
نگاهم يك لحظه با نگاهش تلاقي كرد اشك به چشمهاي مداد كشيده ام هجوم آورد ولي با موفقيت مهارش كردم اجازه دادم فقط توي چشمهاي ملتمسم حلقه كنه ...چشمهايي كه التماس مي كرد ...التماس مي كرد خيانت نكن ...چشمهايي كه التماس مي كرد فقط نگاهتو به نگاه من بدوز ...فقط من و زيبا بببين ....
فرنود مهربون نگاهم كرد همگي باز با تموم شدن آهنگ كف زدند و دو نفري ازشون تشكر كرديم نگاهم به مچ دست فرنود كشيده شد ساعتي كه به عنوان كادو براش خريد بودم و به دست داشت ...اين يعني دلگرمي ...يعني باز همون گرماي دلنشين وجودم...
موقع شام هم فرنود با احترام شروع به تعارف كرد حتي يلدا رو مخاطب قرار داد به خودم تشر زدم تا اين قدر احمقانه با اين قضايا برخورد نكنم !!!!
بعد از رفتن مهمونا در حالي كه لباسم با بليز شلوار راحتي عوض كرده بودم مشغول جمع و جور كردن سالن بودم فرنود هم پا به پام تكون مي خورد تمام سعيمو داشتم باهاش هم كلام نشم جواب سوالاشو هم تلگرافي و سر بالا مي دادم از ايجاد هر گونه بحث جلوگيري مي كردم ...
من كنار سينك ظرفها رو مي شستم و فرنود هم كنار به كابينت تكيه زده بود و ساكت نگاهم مي كرد ظرفها رو شستم كش و قوسي اومدم كمرم يه مقدار درد مي كرد از پشت بغلم كرد و گفت : خسته شدي ؟؟؟
سرم و دزديدم و اجازه ندادم گونه امو ببوسه ازش فاصله گرفتم و راهي اتاق مشتركمون شدم مقابل آينه نشستم در حالي كه دستامو با مرطوب كننده صفا مي دادم از داخل نگاهي به فرنود كه بالاي سرم ايستاده بود و شونه هام و مالش مي داد انداختم خم شد چونه اش اشو روي شونه ام گذاشت و گفت : چيزي شده ؟؟؟؟
تكيه امو بهش دادم و گفتم : خسته ام همين !!!!
فرنود : بيا روراست باشيم !!!
كلافه نگاهش كردم و گفتم : تو به من پايبندي ؟؟؟؟
فرنود : معلومه به اندازه تو !!!!
-نه ...من با هر مرد غريبه اي نمي رقصم !!!
ساكت نگاهم كرد دستاشو پس زدم ايستادم و گفتم : وقتي من از مردايي حرف بزنم كه قبلا باهاشون يه صنمي دارم ديونه وار مي خواي خرخره امو بجوي !!!!
دلم نمي خواست مستقيما بهش اعلام كنم ...
فرنود : تو رودربايستي باهاش رقصيدم !!!
نفس كلافه اي كشيدم و خودم و روي تخت ول دادم و ملافه رو گردنم بالا كشيدم و بدون گفتن شب به خير پلكهامو روي هم گذاشتم !!!!
ولي فرنود از رو نرفت به زور من و تو آغوشش كشيد و زير گوشم گفت : به دوست داشتن اطمينان داشته باش !!!
***********
سر گيجه داشتم تپش قلبمم بالا رفته بود عصبي با اشياي اطرافم برخورد مي كردم روي كاناپه دراز كشيدم نگاهم به سمت ساعت كشيده شد فرنود هنوز برنگشته بود نگاهم و بي هدف به صفحه تي وي دوختم از اين روزمرگي خسته شده بودم فرنود چندبار تماس گرفته بود و خواسته بود شامم و بخورم چون احتمال داره كارش طول بكشه ..
پاهامو توي دلم جمع كردم و پلكهامو ري هم گذاشتم هنوز گيج خواب بودم كه صداي باز و بسته شدن در اومد پلكهامو روي هم گذاشتم و وانمود كردم خوابيدم !!!!
صداي قدمهاي فرنود اين نويد و مي داد كه داره نزديك مي شه يه احساس امنيت خاصي سراسر وجودمو لرزوند ...

موهاي لختمو از روي صورتم كنار زد بوسه اي روي گونه ام نشوند آروم صدام كرد ولي تكون نخوردم احساس كردم از روي مبل كنده شدم مثل آدمي كه خواب باشه تكون نخوردم از پشت چشماي بسته ام احساس كردم ملافه رو كنار زد و آروم مثلا من و خوابوند روي تخت خودش هم بعد از تعويض لباس كنارم دراز كشيد بين بازوهاش زنداني شده بودم سرم روي سينه اش قرار گرفته بوي ادكلن محبوبش كه هميشه براي ضعف مي رفتم تو ذوقم مي زد ناچارا دستامو روي سينه اش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم ...
-فرنود ؟؟؟
فرنود : جانم بيدارت كردم ؟؟؟
-برو حموم بو مي دي !!!
با غيض نگاهم كرد و من با چهره جمع شده به صورتش زل زدم نفس صدا داري كشيد پيراهنشو بو كرد شونه اي بالا انداخت و راهي حمام شد ...
زير پتو خزيدم هنوز چشمام گرم نشده بود كه وجودشو كنارم حس كردم ازش فاصله گرفتم و سرم و داخل بالشت فرو كردم خودمم معني رفتارم و نمي دونستم چرا ازش دوري مي كردم ...
صبح با صداهايي كه از آشپزخونه به گوش مي رسيد چشم باز كردم و بدون اينكه دست و صورتمو بشورم راهي آشپزخونه شدم ..
-سلام...
فرنود : سلام به دست و روي نشسته ات !!!
حوصله اشو نداشتم دست و صورتم و خلاف ميلم داخل سينك ظرفشويي دوختم پشت صندلي نشستم با ديدن نيمروي روي ميز حالم زير و رو شد حس كردم بوي تخم مرغ نپخته توي بينيم پيچيده عق زدم و راهي دستشويي شدم در و قفل كردم و تكيه امو به ديوار زدم فرنود همچنان پشت در ايستاده بود و مدام صدام مي كرد ...
فرنود : يغما ؟؟؟ عزيزم چي شد ؟؟؟ شام خوردي ؟؟؟
نكنه ضعف كردي ؟؟؟؟
اين درو باز كن نگرانتم !!! يغما ؟؟؟
چند تقه ديگه به در خورد با صدايي كه به زحمت شنيده مي شد گفتم : برو فرنود خودم مي يام !!!
يه آب ديگه به دست و صورتم زدم و اومد بيرون فرنود اومد جلو بازومو گرفت با خشونت بازومو پس كشيدم ...
-ولم كن خوبم ...
فرنود : احتمالا ضعف كردي بيا يه ليوان شير حالتو جا مي ياره !!!
با اصرار ليوان شير و به خوردم داد بي حوصله تر از قبل خواستم ميز و جمع كنم كه اجازه نداد و من هم از خدا خواسته خودم و به كاناپه رسوندم و دراز كشيدم تي وي و خاموش كردم حوصله اشو نداشتم !!
فرنود بالاي سرم ايستاد و گفت : من يه سر مي رم شركت و بر مي گردم مراقب خودت باش !!!
فقط سري تكون دادم و پلكهامو روي هم گذاشتم اميدوارم بودم قصد نداشته باشه حركت عاشقانه اي انجام بده چون مطمئنا پسش ميزدم!!!
خوشبختانه حالم و درك كرد و راهي شد ...
ميل به هيچ چي نداشتم هنوز تپش قلب و سر گيجه ديشب و داشتم راهي اتاقمون شدم و چند ساعتي و دراز كشيدم حوالي ظهر بود كه بيدار شدم فرنود برگشته بود بدون اينكه سلامش كنم از كنارش گذشتم بازومو چسبيد و نگهم داشت ..
فرنود : كو سلامت ؟؟؟
جوابشو ندادم مثل برج زهرمار زل زدم تو صورتش با شيطنت نگاهم كرد وگفت : زبونت و موش خورده ؟؟؟
كلافه بهش سلام دادم با اشتياق به سمتم برگشت تا لبهامو ببوسه صورتمو برگردوندم و فقط موفق شد گونه راستمو ببوسه با اين حال متوجه دلخوريش شدم اهميتي ندام ...
خودمو مشغول نظافت خونه كردم و اين ميون فقط به جونش غر زدم حتي باعث تعجب خودشم شد زير چشمي نگاهم كرد و گفت : چقدر غر مي زني !!!
جوابي ندادم كه ادامه داد : مي دونستم اينقدر غرغرويي صد سال سياه نمي يومدم دنبالت !!!!
با قيافه طلبكارنه اي نگاهش كردم زد زير خنده و سرم و بغل گرفت عطرش همچنان تو ذوقم مي زد شايد چون عطرشو عوض كرده ...شايد چون به عطر قبليش عادت كردم ...ترك عادتم موجبه مرضه ..
ازش فاصله گرفتم و گفتم : عطرت خيلي بد بوئه !!!
چشم غره اي حواله ام كرد و رفت و خودش و مشغول تي وي كرد كلافه سرم و بين دستام گرفتم و داخل مبل تك نفره اي گوشه سالن فرورفتم ...
فرنود هم مشغول تماشاي تي وي بود بينابينش از صميم قلب مي خنديد نمي دونم چرا دوست اشتم خفه اش كنم ...نمي دونم دوس داشتم مثل روزاي اول يه كف گرگي خرجش كردم ...
در حالي كه گوشه ناخنم مي جويدم گفتم : صداي اون وامونده رو كم كن !!!
متعجب به سمتم برگشت و گفت : با مني ؟؟؟؟
دلم مي خواد بگم مگه چندتا ميمون رو درخته ولي مراعات مي كنم ...
-نه با پسر همسايه ام !!!
ابرويي بالا داد و صداي تي وي و كم كرد دلم بهونه مي گرفت دوباره ناليدم ...
-خسته ام خاموشش كن !!!!
كلافه دستي لابه لاي موهاش فرو برد و گفت : چرا اين قدر اين چند روزه نق مي زني يغما ؟؟؟
-از فولاد كه نيستم ...آدممم...خسته شدم...
فرنود : نمي خواي بريم سفر ؟؟؟؟

-با تو ؟؟؟
فرنود : نه په تك و تنها !!!
-نه نمي خوام !!!
فرنود : چيزي اذييت مي كنه ؟؟؟
-بوي عطرت مي زنه تو ذوقم !!!
فرنود : تو اين چند روزه يه چيزيت شده !!!!
نگاهمو ازش گرفتم و اون هم ايستاد و به سمت اتاق رفت حين رفتن يك لحظه روي پاشنه پا چرخيد و گفت : يغما ؟؟؟
سر بلند كردم با شيطنت نگاهم كرد و گفت : نكنه ...
ميون كلامش پريدم و با غيض گفتم : نكنه چي ؟؟؟
دستاشو به نشونه تسليم برد بالا ...
فرنود : هيچي بابا تو چرا تازگيا اينقدر خشن شدي ؟؟؟؟
كلافه دستي لابه لاي موهام فرو بردم بالاخره بغضم شكست سريع خودشو بهم رسوندو با نگراني گفت : چي شده عزيزم ؟؟؟؟ چرا گريه مي كني ؟؟؟
موهامو از روي صورتم كنار زد با دستاي مردونه اش صورتمو قاب گرفت و گفت : چرا گريه مي كني گلم ؟؟؟
-نمي دونم ...هق هق كنان ادامه دادم : به همه عالم و آدم بر مي گردم !!!
فرنود : مي خواي بريم پيش دكتري روانشناسي چيزي ؟؟؟؟
مثل بچه ها نچي مكردم سرم و به سينه اش تكيه داد و گفت : اگه آرومت مي كنه ...گريه كن !!!
باز بوي عطرش توي بينيم پيچيد ازش فاصله گرفتم و در حالي كه چيزي به گلوم هجوم آورد فاصله بين سالن تا سرويس بهداشتي و دويدم ...
با حالي زار من و به سمت تختم هدايت كرد نمي دونم مشكلم روحيه يا جسمي فعلا كه هر دوش درگيره !
من و روي تخت نشوند و خوش مقابلم زانو زد و گفت : چند وزه حالت تهوع داري ؟؟؟؟
-سه روزي مي شه !!!
فرنود : سه رووووز ؟؟؟ الان به من مي گي ؟؟؟
باز اشكام بي صدا سرازير شدند دستشو روي گونه ام لغزوند و گفت : فردا مي ريم دكتر !!!
-نه ...اينا اثرات روزمرگيه مگه قرار نبود تو شركتت برام يه كاري جور كني ؟؟؟
فرنود : اونم روچشمم ولي قبلش مي ريم دكتر !!!
نمي دونم چرا از دكتر رفتن هراس داشتم با اين حال قبول كردم به كاري كه قراره تو شركت داشته باشم دل خوش كردمو سرم و لابه لاي بازوهاش فرو بردم !!!
صبح با صداي فرنود چشم باز كردم بهم يادآوري كرد بايد كم كم راهي بشيم سرسري مانتو شلواري مشكي تنم كردم انگار كه به استقبال عذا مي رم قبل از رفتن سالنامه ام و از توي كيفم در آوردم انگار دنيا روي سرم آور شد اين آخرين چيزي بود كه بهش فكر مي كردم با صداي فرنود سريع سالنامه رو بستم و راهي شديم تمام طول راه سكوت كردم و فرنود سعي در عوض كردن حال و هوام داشت ...
نگاه نگرانم و به دكتر دوختم مقابلم نشست و گفت : قبلش يه آزمايش بدي بد نيست !!!!
با فرنود نگاهي از سر تعجب به هم انداختيم من كه اساسا لال شدم فرنود پيش دستي كرد و گفت : چيزي شده ؟؟؟
دكتر كه زن نسبتا مسني بود عينكشو برداشت خنديد و گفت : هر چند من مطمئنم !!!!
هاج و واج نگاهش كردم فرنود دستاي يخ زده ام و گرفت و گفت : از چي ؟؟؟؟
چند لحظه ساكت نگاهمون كرد و روبه فرنود گفت : من احتمال مي دم خانوم شما باردار باشه !!!
وارفتم آخرين چيزي كه بهش فكر مي كردم همين بارداري بود ...
فرنود فشار خفيفي به دستم داد و گفت : واقعا ؟؟؟؟
ايستاد و در حالي كه به سمت ميزش مي رفت گفت : يه آزمايش بديد مطمئن بشيد !!!
نفهميدم چطور رسيدم پاي ماشين فرنود كه خنده از لباش نمي افتاد چند بار به اين خاطر ازم تشكر كرد و يك راست راهي آزمايشگاه شديم ...
قرار بر اين شد فردا همون موقع فرنود براي گرفتن جواب آزمايش راهي بشه هر چند فرنود مشتاق تر از اين حرفها بود كه تا فردا طاقت بياره ....
تمام طول روز و كنارم بود و از سر و كولم بالا مي رفت و من فقط به چشماش زل مي زدم : چرا بدقولي كردي ؟؟؟؟؟
صبح وقتي بيدا شدم فرنود رفته بود پتومو كنار زدم به زحمت آبي به دست و صورتم زدم بدون صبحانه عصبي طول و عرض اتاق خوابمو طي مي كردم حاضر نبودم از اتاقم خارج بشم بالشتم و برداشتم و زير لباسم جا دادم مقابل آينه ايستادم ....
-واي نه !!!
بالشت از زير لباسم سر خورد روي زمين زانو زدم صورتمو با دستام پوشندم مامان بابا هنوز براي پدر بزرگ مادربزرگ شدن خيلي جوونند !!!
بهانه خركي تر از اين نبود ؟؟؟؟
با صداي باز و بسته شدن در صاف نشستم صداي فرياد فرنود تو گوشم پيچيد : مثبتهههههه !!!!!
مقابل آينه ايستادم قوس شكمم ديگه كاملا مشخصه حتي از پشت گشاد ترين و آزاد ترين لباسا ولي ناراضي نيستم نبايد باشم زير لب خدا رو شكر مي كنم با صداي فرنود به خودم مي يام : كجايي خانومي ؟؟؟
در و هل داد و اومد تو همونطور كه موهامو مي بوسيد دلم و نوازش كرد و گفت : دير مي شه ؟؟

كيف دستيمو از روي تخت برداشت كمكم كرد پانچوي جلو بسته آبي رنگم و تنم كنم و با هم راهي شديم امروز جنسيتش مشخص مي شه قراره بعد از مشخص شدن جنسيتش بريم سراغ سيسموني تا همين حالا هم كلي فرنود و مهار كردم به قول خودش ديگه طاقتش طاق شده مي خواد بدونه بايد ست صورتي بخره يا آبي ؟؟؟
خواسته قلبي هر دومون سالم بودنشه ولي خوب من ترجيح مي دم بچه چند ماهه ام پسر باشه و فرنود تر جيح مي دختر باشه و با هم حتي در اين مورد شرط هم بستيم !!!!
همونطور كه سوار ماشين مي شديم گفت : از همين حالا خودتو بازنده بدون يغما من حس مي كنم بچه امون دختره !!!
-خيال باطل ...منم حس مي كنم بچه امون پسره وگرنه باهات شرط نمي بستم خيالت تخت خواب دونفره برنده منم !!!
ترمز دستي و كشيد و با لحن بچه گانه اي گفت : دختر بابا سفت بشين !!!
دستمو روي شكمم لغزوندم و گفتم : قند عسل مامان محكم بشين !!!!
ماشين آروم از جا كنده شد فرنودي كه عاشق سرعته مثلا مراعات دخترشو مي كنه !!!
**********
هاج و واج پله ها ي درمانگاه ومي يام پايين حتي فرنودم شوكه شده آروم در ماشينو برام باز مي كنه و من هم آروم و با احتياط سوار مي شم !!!
خودش هم سوار مي شه چند لحظه ساكت به مقابلش زل مي زنه و بعد پقي مي زنه زير خنده خودم هم خنده ام مي گيره هر دو شرط و باختيم يا برديم ؟؟؟؟
همونطور كه خنده تو صداش موج مي زنه مي گه : يعني تا به حال متوجه نشدن ؟؟؟؟
-حالا سيسموني چه رنگي بخريم ؟؟؟
ابرويي بالا مي ده و مي گه : اتاق و نصف مي كنيم صورتي براي دخترمون ....آبي براي پسرمون !!!
دوباره ماتم مي گيرم : فرنود من چه جوري اينا رو بزرگ كنم ؟؟؟؟
انگشتامو بوسيد و گفت : مگه باباشون مرده ؟؟؟؟
دستمو كشيدم و گفتم : خدا نكنه !!!!
فرنود : پس پيش به سوي خريد !!!!
از خوش حاليش خوش حالم تا به حال اينقدر خوش حال نديدمش ...باورم نمي شه هنوز تازه يكسال ازدواج كرديم داريم مي شيم يه خونواده چهار نفره ...باز هم مي خندم...خدايا شكرت...
مقابل فروشگاهي پياده مي شيم هر دو با شوق البته من بيشتر با احتياط به سمت محلي كه وسيله بچه مي فروشند مي ريم هر دو عجيب ذوق كرديم از هر كدوم دو نوع سفارش مي ديم با اين تفاوت كه وسيله هاي دخترمون صورتيه و وسيله هاي پسرمون آبي !!!
حتي كاغذ ديواري هم بري اتاق سفارش داديم براي يه طرفش آبي و طرف ديگه اش صورتي فرنود قسمت نورگير اتاق و به دخترمون اختصاص داده !!!!
بعد از خريد راهي ستوراني همون حوالي مي شيم فرنود صندلي و برام كشيد با احتياط نشستم فرنود همونطور كه منو رو از نظر مي گذرونه مي گه : بايد يه چيز مقوي بخوريم !!!
پوفي مي كشم خسته شدم از بس اين مدت غذاهاي گوشتي با به قول خودش مقوي به خوردم داد همونطور كه به گارسون سفارش مي ده اضافه مي كنه : چهار پرس !!!
با چشمهاي گشاده شده نگاهش مي كنم گارسون هم طفلك دست كمي از من نداره !!!
خنده ام گرفته : فرنود ؟؟؟
فرنود : جونم ؟؟؟
-احتمالا نمي خواي اون سه تا پرسو به خود من بدي ؟؟؟؟
فرنود : عزيزم من به هوش تو هميشه قبطه مي خورم !!!
-فرنووووود من چه طور سه تا پرس بخورم ؟؟؟
فرنود : حرص نخور واسه بچه ها خوب نيست ...منگل مي شن !!!
سري به طرفين تكون مي دم گارسون چهارتا پرس مي ياره فرنود اشاره مي كنه سه پرس و مقابل من بچينه اون هم گوش به فرمانه !!!!
فرنود : همين چند ماهم ازت غافل بودم حالا بخور !!!
-من يكي بيشتر نمي خورم !!!
فرنود : جون فرنود هر سه شو بخور تو در ظاهر يه نفري ولي واقعيت چيز ديگه اييه يغما شما سه نفريد!!
از حرفاش خنده ام مي گيره : در هر صورت من نمي تونم بيش از يكي خورم مي خواي شبيه خمره بشم ؟؟؟
فرنود : علف بايد به دهن بزي شيرين بشه من بايد از اندامت راضي باشم كه هستم !!!
-نه !!!
فرنود : دوتا آخرشه بايد بخوري !!!!
-يكي و نصفي اينم فقط به خاطر بچه ها !!!
فرنود : باشه يه پرسشو خودم مي خورم فقط زياد بخور به هر سه تون برسه !!!
-تو هم يه پرس بيشتر نخور تو كه ديگه باردار نيستي !!!
مي خنده من هم لبخند زنان سعي در كامل كردن خوشبختيمون دارم ....چرا ما آدما هميشه فكر مي كنيم خوشبختي تو يه چيز بخصوصه ؟؟؟ چرا دنبالش مي كنيم ؟؟؟ غافل از اينكه خوشبختي يه احساسه و من اين احساس و كنار فرنود دارم !!!!
فرنود من و رسوند خونه مامان بابا و خودش رفت تا وسايل بچه رو جا به جا كنه ازش قول گرفتم تنها نچيندش ولي با اين حال چندان مطمئن نيستم !!!
پريا در و به روم باز كرد براي مصلحتم كه شده بغلش مي كنم و صورتشو مي بوسم يك ماهي مي شه عقد كردند يحيي ظاهرا راضيه مادر بيشتر !!!!
همگي يه مدلي نگاهم مي كنند فكر مي كنم به خاطر قوس بدنمه هنوز كه هنوزه خجالت مي كشم ول غافلم از يه مورده ديگه !!!!
شيفته و يحيي همديگر و دنبال مي كنند و ژوبين و سايه هم دست از تشويق برداشتند و به ياري شيفته شتافتند اين وسط به پريا تشر مي زنم : دادشم و غريب گير آوردند !!!!
به سمتشون خيز برداشت مادر مدام ميوه و به قول فرنود مواد مقوي به خوردم مي ده بدم نمي ياد منم همراهيشون كنم ولي مادر عينهو سپر مقابلم ايستاده تا مبادا نوه هاي عزيزش آسيب ببيند جدا براي مادر بزرگ شدن جوونه !!!!
صداي هياهوشون كل خونه رو برداشته روم نمي شه به مادر بگم دوتا نوه تو راه داري ....
بعد از آب بازي جانانه و تشويقهاي جانانه تر من البته با وجود تشرهاي مادر همگي روي تختي لب استخر نشستيم در اولين ظرف هندونه رو مقابل من مي گيره جاي فرنود خاليه اندازه سه پرس به خوردم بده !!!!
همونطور كه هندونه رو به چنگال مي گيرم رو به جمع مي گم امروز چندم ارديبهشته ؟؟؟؟
نگاه معني داري بينشون رد و بدل مي شه با بلند شدن صداي همراهم ازشون فاصله مي گيرم ...
-جانم ؟؟؟
صداي پر انرژي فرنود تو گوشم مي پيچه : نياي خودم همشو چيدم !!!
جيغ خفه اي مي كشم : نه !!!
فرنود : به يحيي بگو يه آژانس دربست واست بگيره !!!
-امر ديگه اي نداري بهش ابلاغ كنم !!!
مي خنده و مي گه : مواظب خودتون باشيد !!!!
مي خندم : بوس باباييي «««««
گوشي و قطع كردم طبق خواسته فرنود با آژانس دربستي بر مي گردم هنوز به آسانسور نرسيدم بدم نمي ياد پله ها رو طي كنم تازگيا به لطف فرنود تحركم به شدت كم شده !!!
پيام مي ده : هوس نكني از پله هاي بياي ؟؟؟
سري تكون مي دم جلل خالق چطر فكرم و خونده ؟؟؟ سوار آساسور مي شم با احتياط پياده مي شم قبل از اونكه در و باز كنم يادداشتي روي در مي بينم ...
يغماي عزيزم تولدت مبارك !!!
اين و محض سلامت بچه ها زدم وقتي خواستم سورپرايزت كنم هول نشي يه تار مو از سرم دختر و پسرمون كم بشه !!!
با خودم فكر مي كنم تاريخ روز و هم گم كردم با اشتياق تقه اي به در مي زنم در باز مي شه يك راست به آغوشش پناه مي برم !!!!
چرخي داخل خونه زدم چراغها خاموش سراسر خونه شمعهاي استوانه اي روشنه و به اضافه شمعي كه روي كيكه و عدد 24 و نشون مي ده !!!
-نگو كه وسيله ها رو چيدي ؟؟؟؟
فرنود : فقط سنگيناشو !!!
با لب و لوچه آويزون مي گم : به پدر و مادرم چيزي نگفتم !!!
چشمكي حواله ام مي كنه و مي گه : من به يحيي گفتم !!!
-پس رفت رو آنتن ؟؟؟
مي خنده و با هم به سمت ميز مي ريم قبل از اونكه بخوام شمع و خاموش كنم مي گه : يه تشكري چيزي ؟؟؟
كفشهاي پاشنه دارم و در مي يارم تفاوت قدمونو دوس دارم ...دوس دارم تو آغوشش گم شم ...دوس دارم براي بوسيدنش روي پنجه پا بايستم ...
روي پنجه پا مي ايستم دستاشو دور كمرم حلقه مي كنه و مي گه : چطور مي توني به من اعتماد كني ؟؟؟ هر دختري جاي تو بود اين كار و نمي كرد !!!
-من اعتماد دارم ...به احساسم اعتماد دارم ...به پدر بچه هام اعتماد دارم ...تمام دنيا بگن نه من بهت اطمينان دارم !!
حلقه دور كمرم تنگ تر مي شه سرشو جلوتر مي گشه و مي گه : دوستون دارم !!!
قبل از اونكه لبهام و بشونم رو لبش مي گم : مابيشتر !!!!





roman تاوان بي قرايي هايت (37) قسمت آخر
roman تاوان بي قرايي هايت (37) قسمت آخر

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط:  موضوع: نظرات (0)

سود پتروشيمي ها با افزايش قيمت خوراك كارخانه ها افزايش مي يابد.

سود پتروشيمي ها با افزايش قيمت خوراك كارخانه ها افزايش مي يابد.

به گزارش پايگاه اطلاع رساني بازار سرمايه (سنا)، مرتضي عزيزي افزود: با اين اتفاق مبناي قيمت گاز از تومان به 70 تومان افزايش يافت، در عين حال شركت هاي پتروشيمي كه خوراك مايع دارند قيمتشان را منهاي 5 درصد فوب محاسبه مي كنند.

عزيزي خاطرنشان كرد: با توجه به اين قانون ، مصوب شده است تا شركت هاي پتروشيمي قيمت هاي خوراكشان را بر اين اساس تعديل كنند .

وي با بيان اينكه هم اكنون منتظر تعيين قيمت خوراك از سوي دولت هستيم تصريح كرد: با توجه به اين موضوع اميدواريم قيمت خوارك ارزان تر شود چراكه در اين صورت سود پتروشيمي ها افزايش مي يابد .

مدير عامل هلدينگ پتروشيمي نفت و گاز پارسيان با اشاره به شرايط سهام پتروشيمي ها در بازار سرمايه خاطرنشان كرد: سهام گروه پتروشيمي در تالار شيشه اي مشكلي ندارد و دوران آرامي را پشت سر مي گذارد .

وي با بيان اينكه بازار در برخي زمان ها به استراحت مي رود، اظهار داشت: بازگشت سهام پتروشيمي ها به شرايط قبل نيازمند گذشت زمان است .

عزيزي با بيان اينكه پتروشيمي ها همچنان در جمع صنايع پيشرو بازار محسوب مي شوند، تصريح كرد: علي رغم نوساناتي كه سهام اين گروه شاهد بود اما سهام پتروشيمي ها هيچ زماني در صف هاي فروش قرار نگرفتند و اين اتفاق به دليل پيشرو بودن پتروشيمي ها در بازار سرمايه روي داده است .
وي نوسانات نرخ ارز را مد نظر قرار داد و تصريح كرد: نوسانات نرح ارز در مورد شركت هاي صادراتي مورد توجه قرار مي گيرد بر اين اساس طي 2 تا 3 ماه پيش از سال 91 رشد قيمت ارز موجب سودآوري بالاي پتروشيي ها شد.



سود پتروشيمي ها با افزايش قيمت خوراك كارخانه ها افزايش مي يابد.
سود پتروشيمي ها با افزايش قيمت خوراك كارخانه ها افزايش مي يابد.

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط:  موضوع: نظرات (0)

دردسر فقط براي يك شاخه گل رز

دردسر فقط براي يك شاخه گل رز

بعداز يه عالمه گشتن تو لباساي تينا اخرسر يه دامن سفيد با تونيك سبز و يه شال سفيد انتخاب كرديم،بعدهم من پاشدم يه سي دي تو سي دي پليرش گذاشتم كه ديدم به به اهنگ خاطر خواه ارمين نصرتيه،منم وايستادم باهاش قر دادن و تينا رو بلند كردم هي باهم ميخونديم و قر ميداديم،بعد ازينكه اهنگ تموم شد ديديدم نيست با تمامه وجود رقصيديم اينه كه الان خسته شديم!نشستيم رو تخت بعد به تينا گفتم

-راستي يادته اون موقع كه بچه بوديم با هم خاله بازي ميكرديمو به زور اشكان و ارشيارو مياورديم تو بازي شوهرمون شن؟؟؟

-اره!!واي چقدرم پررو بوديم زن دايي صدامون ميزد ميپريديم بغلش بهش ميگفتيم به ما بگه عروسشيم 
بعد از گفتن اين حرف جفتمون زديم زير خنده!

-اون دوران چقدر همه به هم نزديك بوديم اما الان از زمان ازدواج ارشيا هيچكدومشون رو نديديم!هميشه دايي اينا تنها ميان خونمون 
-راستي تينا!حسام چجور ادميه؟؟هميشه كه من پيشتون اومدم انقدر تو سرو كله ي هم زديم و باهم شوخي كرديم كه نميدونم چجوريه شخصيتش!

-نگران نباش يكيه لنگه ي خودت،هيچوقت خنده از لباش دور نميشه 


-ديدي!ميدونستم عاشقمي اخرسر هم رفتي يكي لنگه ي خودم پيدا كردي 
-گمشو!!بعدشم من اونو پيدا نكردم اون منو پيدا كرد 
-تينا اينجا فقط مادوتاييم!چيزخورش كردي؟؟
-صنم ازسر اون كتكي كه بهت زدم ادم نشدي؟

-خب ببخشيد!من شوخي ميكنم،منكه ميدونم اون انقدر رفت و اومد تا بهش جواب دادي!

-افرين،اصلا حقيقت همينه
تاشب هم كه اونا بيان انقدر چرت و پرت گفتيم كه خودمون هم خندمون ميگرفت،نميدونم چجوري شد كه خوابم برد.وقتي بيدار شدم ديدم هي تينا ميزنه تو پهلوم ميگه پاشو:تينا جونه عزيزت اين عادت كتك زدنتو ترك كن،يهو ديدي رفتي خونه شوهر دوبار اينجور رفتار كني برميگردونتت همين جاهاا.از من گفتن بود
-اه دختر چقدر حرف ميزني!حسام اينا اومدن بيا باهم بريم اشپزخونه

بعدهم دستمو كشيدو بردتم بيرون،از پله ها اومديم پايين كه ديدم همزمان اينا وارد شدن،ماهم عين جت چپيديم تو اشپزخونه:
-واي بخير گذشت!

-بدو چايي بريز
-صنم جونم،عزيزه دلم من كه فقط تورو دوست دارم
-خيلي خب بابا پشت گوشام مخملي الان ميريزم،فقط اگه چايي ريخت تو سيني يا كم رنگ پررنگ شد به من خرده نگيريا!
-بيا اينور بابا نخواستم،من خودم بهتر از توبلدم
-اي پليد خوب شد شناختمت!پس اون همه قربونت برم و دورت بگردم چي شد؟؟
-اونا ماله وقتي بود كه فكر ميكردم تو چايي ميريزي،حالا بروكنار تا بريزم 
-باشه پس من ميرم بالا
-كجا ميري؟؟بابا دارم از استرس ميميرم
-وااا تو استرس داري؟؟؟اگه تو استرس داري،استرس چي داشته باشه؟ 
-واي بميري صنم،ميميري اگه يه روز جدي باشي؟؟
-چيه ميترسي مادرش ازت خوشش نياد؟؟
سرشو به معني اره تكون داد
-نترس،اونا بايد از خداشونم باشه عروسشون شي،دختر به اين خانمي،دانشجو كه هستي كاره خونتم كه بيسته بيسته!خيلي قشنگ نقاشي ميكشي و سفره ارايي هم بلدي،به قول معروف از هرانگشتت يه هنر ميريزه!اونا بايد برن خدارو شكر كنن يه عروس عين من گيرشون نيومده

باخنده گفت:مگه تو چته؟

-چِم نيست؟؟اشپزي و كاره خونم كه صفر!پررو وحاضر جواب هم كه هستم.به جونه خودم منو مادرشوهرم دراينده هرروز گيسو گيس كشي داريم!كلا برعكس تو من بي هنرم!


-ديگه چرت و پرت نگو،تو تو رشته هاي ورزشي بيسته بيستي
-رشته ورزشي چه به درد زندگي ميخوره!توام به جاي اينكه از تعريفايي كه ازت كردم ذوق مرگ شي چايي رو بريز تا خاله صدات نكرده!بعدم رفتي تو درو ببند بيام پشت در ببينم چي ميگيد!
-واي!اگه يكي خواست بياد بيرون در باز كنه ببينتت چيكار ميخواي كني؟؟
-خب بيا يه رمز بزاريم هرموقع يكي خواست بياد بيرون بگو....ماهي 
-ماهي؟؟؟چيزه ديگه ايي يادت نيومد بگي؟؟
-چه بدونم يه چي بگو ديگه!!تو همين حين خالم تينا رو صدا كرد،منم به تينا كمك كردم تند تند
چايي ها رو بريزه بعدم يه لبخند به روش زدم كه بااعتماد به نفس كامل وارد شه.همينجور كه اونو راهي كردم خودمم پشته سرش رفتم تا دمه در تا اونا نتونن منو ببينن بعد هم تينا درو پشتش بست تو دلم گفتم اي قربونه اون حرف گوش كنيد كه دلت نمياد از فضولي بميرم!بعد هم رفتم و گوشمو چسبوندم به در!
صداي يه مرد اومد كه گفت:به به اينم از عروس خانم!
خالم گفت:كنيزتونه

-زنده باشن


تو دلم گفتم:اه اه چقدر تعارف تيكه پاره ميكنن،دوباره گوشمو چسبوندم كه ديدم صداي همهمه مياد،هركي داشت بايكي ديگه بحث ميكرد!اصلا اين مهموني به هرچيزي ميخورد جز مراسم خواستگاري،بابا بريد سره اصل مطلب!اين چرتو پرتا چيه به هم ميگيد؟
همينجوري داشتم باخودم حرف ميزدم كه ديدم تينا بلند گفت:ماهي!!

منم اصلا حواسم به قراري كه با تينا گذاشته بودم نبود،تا اينكه ديدم دستگيره داره تكون ميخوره،تازه دوزازيم افتاد كه ماهي رمزمون بود!با سرعت نور خودمو انداختم پشت در بغل يه گلدون


!نزديكه درحياط!واقعابه هوش خودم افرين گفتم!اخه اگه اوني كه اومد بيرون بخواد بره سمت حياط چي؟؟؟باخودم درگير بودم كه يه صداي اشنا اومد:مثه اينكه خيلي گل دوس داري!!دمه گلدون اتراق كردي؟؟؟

سرمو بالا گرفتم كه چهره ايي اشنا رو ديدم!

 

 

خيلي تعجب كردم،با چشاي گرد شده نگاش ميكردم!وااا اين اينجا چيكار ميكنه!!چرا چادر زده رو زندگيه من؟؟؟بابا چي از جونه من ميخواد؟؟هردم به دقيقه قيافه نحس جلو چشامه!!!همينجوري داشتم نگاش ميكرد كه گفت:چيه آدم نديدي؟؟شايدم خوشگل نديدي؟؟

-اتفاقا اينو هرروز دارم تو اينه ميبينم اقاي بااعتماد به نفس!اما جن نديدم كه اونم خدا نصيب كرد جلو چشامه

-دقت كردي خيلي پررويي؟؟

-توام دقت كردي زبون درازي؟؟

زبونشو اورد بيرون:نه كجاي زبونه من دراز!به 5سانتم نميرشه

-بي ادبم كه هستي!!اصلا ببينم خونه خالم اينا چيكار ميكني!!

-اومديم خواستگاري دختر خالت!

-ايش داماد كه اينجاست تو چيكارشي اومدي؟؟؟

-من دوسته جون جونيشم بدونه من نميتوست بياد!

-يه ذره برا خودت نوشابه باز كن!دم دوماد نديده بودم كه ديدم

-منم تو عمرم دختر به پررويي تو نديده بودم!

-بس كه نديد بديدي!

-مثه تو نيستم كه سر يه شاخه گل رز تو گل فروشي قشقرق راه بندازم

-بي تربيت

-دماغ گنده!

-هوووو دماغ خودت گندست پچولِِ بي ادب ايششش

بعدازاين حرفش رومو كردم اونور و رفتم حياط،ديدم اونم پشت سرم اومد!يه لحظه نميدونم چي شد گفتم:

كلا تو دم اينو اوني نه؟؟همه اش بايد دنباله يكي بري؟؟

-كي باتو كار داشت!فضول

-به من ميگي فضول؟؟از دوست دختر لوس تو كه بهترم

-مريم هيچوقت تو مراسم خواستگاري دختر خالش گوش واينميسته

-به شما چه؟؟مگه دوماد تويي بهت برخورده؟؟

-نه به اون شما!نه به اون تو!!تكليفه خودتو روشن كن!

هرچي دوس داشته باشم صدات ميكنم اصلا دوس دارم بهت بگم گل دزد!

-نخير حق نداري همچين اسمي رو من بزاري!من اسم دارم اسمم امير عليه

-من ازروي عمل ديگران براشون اسم ميزارم توام گل دزدي؛بعدشم اين همه زور زدي اسمتو بهم بگي؟؟

-خيست ميكنمااا

-منم اين اجرو پرت ميكنم سرتاا،اصلا مگه نيومدي حياط با مريم جونت حرف بزني!!بامن چيكار داري؟؟؟

-چيه حسوديت شد بهش؟؟؟

-به اون؟؟به چيش مثلا؟؟به اويزون بودنش يا به اينكه تو بيريخت و داره؟؟

-گربه دستش به گوشت نميرسه ميگه پيف پيف!

-جواب ابلهان خاموشيست

بعدهم پشتمو بهش كردم ،رفتم داخله ساختمون از پله ها رفتم بالا يه راست تو اتاق تينا!

 

 

 

نشستم رو تخت تينا ديدم اگه همينجوري بخوام بشينم حوصلم سرميره!برا همين رفتم سمت كتاب خونه اش ،تو قفسه كتاباش پربود از كتاباي شعر برعكس ماله من كه پراز رمان بود،بيشترم پليسيو ترسناك،از صدقه سريه دوره دبيرستانم رمانه عاشقانه هم زياد داشتم اما اصلا كتاب شعر نداشتم!چشمم به مجموعه شعره فريدون مشيري خورد!شنيده بودم شعراش خيلي قشنگن،همينجوري لاي كتابو باز كردم كه ديدم اين اومد:
بيتو،مهتاب شبي،بازازآنكوچه گذشتم،


همه

تن چشم شدم،خيره به دنبال توگشتم،

شوق

ديدارتولبريزشدازجام وجودم،

شدم

آن عاشق ديوانه كه بودم.
درنهان خانجانم،گل يادتو،درخشيد
باغ صدخاطره خنديد،
عطرصدخاطره پيچيد:
يادم آمدكه شبي باهم ازآن كوچه گذشتيم
پرگشوديمودرآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي برلبآن جوي نشستيم
تو،همه رازجهان ريخته درچشم سياهت
من همه،محوتماشاي نگاهت.
.......
درظلمت غم،آن شب وشبهاي دگرهم،
نه

گرفتيدگرازعاشق آزرده خبرهم،

نه

كُني ديگرازآن كوچه گذرهم . . .

بي تو،اما،به چه حالي من ازآن كوچه گذشتم

واقعا قشنگ بود!هميشه از شعر بدم ميومد،مخصوصا اونايي كه زبونشون قديمي بود ،خب معنيشونو نميفهميدم برا چي ميبايست ميخوندمشون؟!اما اين شعر به نظرم خيلي پرمحتوا اومد!تصميم گرفتم مراسم تينا كه تموم شد ازش اين كتاب و قرض بگيرم و بخونم

تا ياد مراسم افتادم از خودم پرسيدم:والله نديده بوديم مراسم خواستگاري جز مامان باباي دختره و پسره كسي ديگه ايي هم بياد!!چه خودشم تحويل ميگرفت!دوست جون جونيشم!بدونه من نميتوست!!حالا خوبه پسره بلد نيست شلوارشو بكشه بالا اومده دوستشو داماد كنه!اه اه چندش!اومده به من ميگه به دوست دخترش حسودي ميكنم!!!اخه اون حسودي داره؟؟من حاضرم بميرم اما بااون بچه سوسول دوست نشم،ترشيدگي افتخارش ازينكه بااون باشم بيشتره!اصلا من چرا ذهنم درگيره اون شده!!!صنم بهت گفته باشما يه ذره ديگه بخاطره اون ايكبيري خونتو كثيف كني ميزنم تو سرت!!

خوشم مياد تهديده خودم اثر كرد چون تصميم گرفتم بخوابم.نميدونم چقدر گذشت كه ديدم دماغم ميخاره،يه ذره خاروندمش كه ديدم بازم ميخاره دوباره خاروندم ايندفعه به گوشم سرايت كرد،ديگه عصبي شدم بالشتو اززير سرخودم برداشتم كشيدم رو كله صورتم كه ديدم صداي خنده مياد!خنده كه چه عرض كنم قهقهه!از جام پريدم كه


ديدم اميرعلي خان دستشو گرفته به دلشو داره ميخنده:
-هرهرهر!زهرمار بي ادب!اينجا چيكار ميكني؟؟


بي ادبميخواستم برم دستشويي!ماله حياط خراب بود خالت گفت بيام دست شويي بالا!

-اينجا شبيهه دست شوييِ؟؟


-مگه من اينجا رو بلدم؟؟

بالشت و دستم گرفتم بااون هولش دادم بيرون و بردمش دمه دست شويي:بفرمااااا داخل
همينجور كه داشتم ميرفتم تو اتاق ديدم گفت:راستي بدنيست يه شونه هم به اون موهات بكشي

 

تااينو گفت متوجه وضعيته لباسم شدم سريع پريدم تو اتاق و درومحكم بستم.از پشت درصداي قهقهه اش ميومد:رو آب بخندي.

رفتم تواينه نگاه كردم ديدم موهام شاخ شده روهوان،موقع خواب هم مانتومو دراورده بودم يه تاپ تنم بود خيلي حرصم گرفت،:بخدا اگه تينا با حسام عروسي كرد مجبورشون ميكنم بااين قطع رابطه كنن.پسره ي خيره سر،تصميم گرفتم موهامو شونه كنمو دم اسبي ببندم يه ارايشه مختصرم كنم،وقتي كارم تموم شد رفتم يكي از تنيكاي تينا رو پوشيدم يكي از شال هاشم برداشتم،ماشالا براي خودم صابخونه بازي دراوردمم!باخودم گفتم حالا كه اين نكبت خودشو تو مراسم جا كرده چرا من نرم؟؟مگه من چيم ازاون كمتره؟؟ازدر اتاق كه اومدم بيرون ديدم اونم همزمان بيرون اومد:مثه اينكه بيرون روي گرفتين،شايدم از دستشويي خوشتون مياد؟؟
بعدهم پشتمو كردم بهش و از پله ها پايين اومدم

 

 

 

پايين كه اومدم ديدم تينا و حسام از حياط اومدن مثه اينكه رفته بودن حرفاشونو بزنن!نيس اخه تاحالا حرف نزده بودن!!تاحسامُ ديدم بدون توجه به تينا رفتم جلو و بهش گفتم:ازت همچين توقعي نداشتم!به چشمو ابرو هاي تينا كه به خالم اينا اشاره ميزد دقت نكردم

!

حسام باتعجب گفت برا چي؟؟

-براي دوستي بااين عتيقه ها اينارو از كجا پيدا ميكني؟

بعدهم بدونه توجه به اون دوتا وارد سالن پذيرايي شدم.ديدم همه نشستن ،مامانم اينا هم از بودنم تعجب كردن،يه سلام كردم و نشستم پيشه مامانم:
-پايين اومدي چيكار؟؟
-حوصله ام سررفته بود.
-تو مراسم فقط بزرگ ترا و عروس داماد هستن.
-پس اون يارو اينجا چيكار ميكنه؟؟
-اون مهمونشونه!
-منم مهمونه خالم اينام،بعدشم مگه چيم ازون كمتره؟؟عمرا بتونيد منو ازاينجا بيرون كنيد.
مامانم باخنده گفت:از دسته تو

!-راستي مامان بابا چرا نيومد؟
-نتونست بياد بازم بايد اضافه كاري وايسته
يه اه اروم كشيدم،واي چقدر دلم برا بابام تنگ شده!اه چقدر زندگي بده،تااون موقع كه وضعمون خوب بود همه چي عالي بود،اما الان كه يه ذره سطحمون پايين اومده همه چي سخته!واي خدا ماكه خوبيم حداقل دستمون به دهنمون ميرسه اما اونايي كه به نون شبشون محتاجن چي؟؟واي خدا توبه قول ميدم ديگه ناشكري نكنم!
همينجوري داشتم باخودم فكر ميكردم كه ديدم امير اومد تو سالن و ،رفت پيشه باباي حسام نشست،نگاه به خانواده حسام كردم ديدم باباش يه مرد بلند قد و چهارشونه است با موهاي جو گندمي اما مامانش برعكس كوتاه قد تر و فربه تر بود،خيلي بامزه بود!موهاي رنگ كردشم از شالش زده بود بيرون،يادم باشه به مامانم بگم موهاشو اين رنگي كنه خيلي قشنگن.دوباره درگير صحبت كردن باخودم بودم كه تينا و حسام باهم اومدن بيرون،تا سرمو بالا كردم ازاون نيش بازشون تونستم تشخيص بدم چي شده!هرچند كه من ميدونستم جواب چيه،اينا داشتن فيلم بازي ميكردن كه مثلا باهم رفتن صحبت كردن به نتيجه رسيدن

 

تا باباي حسام ديدتشون گفت:به به از خندتون ميشه همه چيو فهميد ،حالا دهنمونو شيرين كنيم؟؟

حسام به عنوان اره سرشو بالا پايين كرد!
يهو همه دست زدن و تينا شيريني پخش كرد!تا دست زدن يهو ازجام پريدم(بابا اروم تر،حداقل خبركنيد ميخوايد دست بزنيد!!باشمارش شروع ميكرديد به دست زدن،قلبم وايستاد!) 

مامانم اومد تو گوشم گفت:حالا كه اومدي برو حداقل چايي بيار!

-مگه من عروسم؟

نه اون چايي رو كه خوده تينا اورد،برو يه دست ديگه بيار
باگفتنه چشم از جام پاشدم!چه باادب شده بودم من!اشكال نداره امروز اتفاقاي عجيب زياد افتاد اينم روش!رفتم اشپزخونه و سعي كردم تمامه هنرمو به كار بگيرم تا چاي خوشرنگ بريزم!وقتي كارم تموم شد رفتم به سمت سالن به همه چايي تعارف كردم اومدم به اون يارو تعارف نكنم گفتم ديگه خيلي زشت ميشه،به عنوان اخرين نفر رفتم سمتش كه بهش چايي بدم كه نميدونم سيمه چي اومد زير پام كه باعث شد بيوفتم و سيني از دسته من بيوفته تو بغله امير خان!!!تمام چايي ريخته بود رو لباسش!فكركنم تمامه بدنش سوخت،چون چايي ازاون چايي لب سوزا بود!يهو ازجاش پريد و رفت دست شويي!همه نگران وايستاده بودن و منتظر بودن برگرده اما من دستمو گرفته بودم رو دلم و ريز ميخنديدم.اصلا اون لحظه روحم شاد شد.وقتي برگشت يه چپ چپ منو نگاه كرد بعدشم گفت كه چيزي نشده!هنوز نَشسته بود كه باباي حسام گفت كه ديگه بهتره رفع زحمت كنن!اونا درحاله خدافظي بودن اما من مشغول خنديدن
!

 

 

تا اونا رفتن،من پريدم رفتم اتاق تينا!هرچند كه ميدونستم اون به عنوان نفر اول ميخواد اعدامم كنه،اما حداقل جلو بقيه چيزي نميگفت تا همه باهم شروع كنن!منم پليدما!بايد يه فكر اساسي كنم تا تينا اومد يادش بره!حالا چيكار بايد بكنم؟؟

 

بعدازينكه فكرامو كردم تصميم گرفتم اتاقشو تميز كنم،هرچند اون تميزه نيازي نداره كسي براش تميز كاري كنه،اما بخاطره امروز نرسيد اتاقشو تميز كنه!مطمئنم بياد ببينه خوشحال ميشه چون من اتاقه خودمو سالي به 12ماه تميز نميكنم!بايد به خودشم افتخار كنه براش تميزكاري ميكنم.سريع مشغول شدم،ديدم اتاقش تميزه تميزِ فقط چندتا لباس رئ تخته و تختش نامرتبه كه ترتيبشو دادم.دستگيره داشت تكون ميخورد كه فهميدم حاج خانم تشريف فرما شدن!سريع يه دونه ازاون نگاه هايي كه گربه شرك ميكرد وبهش كردم،ديدم اين خلو چل هنوز تو اتاق نيومده وايستاده هرهر ميخنده!هرچي نگاش كردم انگار نه انگار اصلا من اينجام!اصلا نميگه من كي ام؟تو كي اي؟اينجا كجاست؟؟يهو عين خلا اومد زد رو شونمو گفت ايول كارت درست بود!

 

-وااا رفتي پايين اومدي جني شدي چته؟؟؟

 

-خيلي حال كردم حالشو گرفتي،فكر ميكردم امشب يه چيزي ميشه!

 

-تو ميدونستي مياد؟؟؟

 

-نه بابا ،نميدونستم حسام باهاش دوسته،اومد خيلي تعجب كردم وقي رفتم با حسام مثلا حرف بزنم ازش پرسيدم اين كيه؟؟گفت يكي از دوستامه،گفتم حالا چرا اورديش؟؟گفت بيچاره نميدونست امشب مراسم خواستگارييمه ميخواست بياد دنبالم بريم يه چيزي بخره ،وقتي ديد داريم ميايم اينجا خواست بره اما از اونجايي كه بابا خيلي دوسش داره نزاشت،برا همين اينجاست

 

-اه اه هميشه لولو سرخرمنه!

 

-فكر ميكرديم امشب يه چيزي بشه!

 

-فكر ميكرديد؟؟مگه جريانه منو ميدونه؟

 

-اره اونم از دو ورژن مختلف تا من جريانتونو گفتم حسام گفت اتفاقا اميرعلي گفته با يه دختره سرگل نزديك بود دعواش،گفت شبيه خل و چلا بود

 

از جام پريدم:

 

-به من گفت خلو چل؟؟؟؟يه حالي ازش بگيرم اون ايكبيريو!!

 

تينا دستمو گرفت و نشوند بعد گفت:

 

-حالا جو گير نشو،حسام گفت امير خيلي پررواه،حاضر جوابه ازينكه دخترام اذيت كنه خوشش مياد،اما ازاينكه يه دختر حالشو بگيره بدش مياد،پس به نظره منكه بايد منتظره تلافيش باشي!

 

-غلطاي اضافي،مگه از قصد ريختم روش؟؟؟ديديد كه پام به يه چي گير كرد!

 

-ديگه نميدونم خود داني!امشب اينجا ميموني؟؟

 

-اره فردا از ساعت 10 كلاس دارم

 

-باشه،حالا بيا بريم پايين شام بخوريم

 

-من رفتم دانشگاه ترورم نكنه؟

 

-نترس تافردا خدا بزرگه،بعدشم مگه تو ازش ميترسي؟؟

 

-من؟؟من ازاون ابحوضي بترسم؟؟عمرااا،فقط نميخوام جلو بچه ها كاري كنه مجبور به كتك كاري شم

 

تينا دستمو كشيد:به جاي اين قلدر بازيا بريم شام بخوريم

 

 

 

صبح تينا از خواب بيدارم كرد،باهم رفتيم پايين صبحانه خورديم،بعدازاينكه به شكم عزيز تر از جانمان حسابي رسيديم لباسامو پوشيدم و رفتم سمت خانه كه هم يه دوش مختصر بگيرم هم كتاب بردارم.رفتم خونه ديدم صحرا كه زودرفته شركت مامانم هم توخونه تنهاست و داره خونه تميز ميكنه ،از پشت مامانمو بغل كردم و گفتم:به به سلام عليكم،مامان جونه من چطوره؟؟

 

-سلام خانم خانما شكر خوبم،بچه ننه ي من چطوره؟؟

 

-داشتيم مامان خانم؟؟؟باشه،شما هي ضايع ام كنيد منم عقده ايي ميشم ميرم معتاد ميشم!
دردسر فقط براي يك شاخه گل رز
دردسر فقط براي يك شاخه گل رز

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط:  موضوع: نظرات (0)

توليد خودرو در گروه بهمن 46 درصد كاهش يافت

توليد خودرو در گروه بهمن 46 درصد كاهش يافت

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، براساس آمار انجمن خودروسازان ايران، فروردين امسال بالغ بر 1012 دستگاه انواع خودرو در گروه بهمن توليد شده كه نسبت به فروردين پارسال كاهش 46.4 درصدي را نشان مي‌دهد.

توليد گروه بهمن در سال گذشته نيز با كاهش 39.3 درصدي نسبت به سال 1389 به 32 هزار و 811 دستگاه رسيده بود. بيشترين حجم توليد گروه بهمن در فروردين امسال مربوط به گروه وانت بود كه توليد اين خودرو با كاهش 46.2 درصدي به 522 دستگاه رسيد.



توليد خودرو در گروه بهمن 46 درصد كاهش يافت
توليد خودرو در گروه بهمن 46 درصد كاهش يافت

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط:  موضوع: نظرات (0)

roman من شيوا نيستم (1)

roman من شيوا نيستم (1)

 

مقدمه:
شايد دنيايي ديگر بود
شايد فقط يك رويا بود
شايد هم واقعيت
نميدانم
فقط ميدادم
آن روزها من شيواي تو نبودم

 ****

بوي جوجه كباب كل حياطو برداشته بود .
مامان غر غر كنان با سيني چاي از خونه بيرون اومد و به سمت بابا كه داشت سيخاي جوجه رو روي زغالا جابه جا ميكرد رفت و گفت:مرد! ما همسايه داريم شايه يكي هوس كنه شايد يكي پول نداشته باشه بخره تو كه وضع مردم محلو ميدوني؟اين چه كاريه اخه؟گناه داره!
محله ما يه محله معمولي بود و قديمي با كلي خونه حياط دار كه همشون از 20 سال ساخت به بالاتر بودن.
مامان راست ميگفت ولي به قول بابام يه شب كه هزار شب نميشه خيلي وقتا ما هم دلمون از اون كبابايي كه بوش از هفتا تا كوچه اون طرف تر مياد دلمون ميخواد.
بابا بدون توجه به حرفاي مامان يه ليوان چايي از تو سيني برداشت و گفت:تو اين هواي پاييزي چايي خيلي ميچسبه مخصوصا كه دست گل خانوم خودم ريخته باشه اين چايي رو!
ميشد به وضوح تو چشماي مامان ديد كه چقد اين تعريف بهش چسبيده ولي خودشو جلوي عمه جمع و جور كرد و در حالي كه سرشو تكون ميداد گفت:تو درست بشو نيستي!
بعد به سمت ما اومد و به عمه گفت:ميبيني تورو خدا اين داداشت چقد منو حرص ميده؟
عمه به شوخي پشت چشمي نازك كرد و گفت:وا عروس!داداشم چي كار داره؟برو خدا رو شكر كن هوو سرت نياورده!كتكتم كه نميزنه.هي من گفتم داداش بيا بريم من خودم واست يه زن خوب پيدا كنم هي گفت نه !اصلا حيف شد اين داداش من تو اين خونه!
مامان هم بد تر از اون ژست حق به جانبي گرفت و گفت:بهتر از من زن داداش كجا ميخواستي گير بياري مهناز جون؟
من كه داشتم ريز ريز به حرفاشون ميخنديدم يه دفعه نگاهم كشيده شد سمت حامد كه داشت منو نگاه ميكرد.
وقتي ديدم بهم خيره شده و لبخند ميزنه كل صورتم از خجالت سرخ شد.
با اين كه ديد خجالت زده شدم ولي همچنان داشت نگاهم ميكرد اصلا انگار تو اين دنيا نبود.
حامد پسر ارشد عمه مهناز كه دوسالي هم از من بزرگتر بود و دانشجوي رشته كامپيوتر.
سال اخر درسش بود ولي يه كافي نت كوچيك رو هم اداره ميكرد و براي خودش كسب در امد داشت.
ما از نوجووني عاشق هم شده بوديم. عشق بچگي اخر كار دستمون داد.
تا وقتي كه من دانشگاه قبول شدم كسي از ماجراي عشق ما خبر نداشت ولي حامد ديگه طاقت نياورد و همه چيزو به بابام گفت. خدا رو شكر مخالفتي اين بين صورت نگرفت فقط قرار شد تا وقتي كه حامد درسش تموم شه و يه كار دولتي واسه خودش دست و پا كنه اين موضوع بين دوتا خونواده بسته بمونه.
ما هم مخالفتي نداشتيم همين كه قرار بود مال هم بشيم يه دنيا ارزش داشت. حالا هر چقدرم كه طول ميكشيد صبر ميكرديم.
مامان سيني چاي رو گرفت جلوي حامد و اين باعث شد من تو ديدش نباشم.
سرمو كه از خجالت تا توي يقم رفته بود رو بالا اوردم و سعي كردم لبخندي كه بي اختيار رو لبم نشسته بود رو جمع و جور كنم.
عمه دستشو گذاشت رو دست منو گفت:خب بگو ببينم دختر خوب دانشگاه چه خبر؟
لبخندي زدم و گفتم:هيچي ! ميريم ميايم!
عمه سري تكون داد و گفت:كي تموم ميشه اين رفت و آمدا؟
حالت بيچاره اي به خودم گرفتم و گفت:هـــي اي بابا !عمه جون دست رو دلم نذار كه تازه سال دوم شروع شده حالا حالا ها بايد برم و بيام.
صداي داداشم علي رو از پشت سرم شنيدم :اخه آمپول زني هم اينقد درس خوندن ميخواد؟
نگاهش كردم سفره و چند تا ظرف دستش بود اخمي كردمو و گفتم:پرستاري آمپول زني نيست! تو يه الف بچه نميخواد نظر بدي .
حامد خطالب به علي گفت:راست ميگه خواهرت! آمپول زدن نيست كه فقط سرم زدنم بايد ياد بگيرن.
علي با خنده رفت كنار حامد نشست و گفت:ايول به اين ميگن شوهر خواهر خوب!
چنان چشم غره اي به هر دوتاشون رفتم كه خنديدن يادشون بره!
حامد سريع صورتشو مظلوم گرفت و نگاهم كرد ولي اين دفعه ديگه من كوتاه بيا نبودم! رومو با قهر ازش برگردونم .
عمه خنده اي كرد و گفت:به به به ببين بعد از عمري يه عروس بد اخلاق گيرمون اومد!
من:عمه! اذيتم ميكنن هيچي نگم؟
مامان به طرفداري از من گفت:مهناز!مادر شوهر بازي نداشتيما!
عمه با حسرت گفت:اي بابا تا بود خواهر شوهر بازي ممنوع حالام مادر شوهر بازي ممنوع؟رو به شوهرش كه داشت با پسر كوچيك سه سالشون بازي ميكرد كرد و گفت:ميبيني حسن؟من واسه همين چيزا پير شدم.
بابا با سيني كه توش جوجه كبابا رو چيده بود سمت ما اومد و گفت:اين عروس فرق داره!عروس نيست نور چشم منه!
به بابا نگاه كردمو لبخند زدم!كنارم نشست و گفت:دختر گل منه!حامد خان حواست باشه از اين به بعد به دختر بالا تر از گل بگي با دايي جون طرفي!
حامد دستشو گذاشت رو چشمش و گفت:فرناز خانوم رو چشم ما جا دارن!
نگاهي به من كرد و بدون خجالت از جمع گفت:تو دل ما جا دارن!
لبخندم لحظه به لحظه بيش تر رو صورتم پهن ميشد.براي اين كه كسي نفهمه چقد از حرف حامد ذوق كردم به بهونه اوردن دوغ و اب رفتم تو اشپز خونه!
تكيه دادم به كابي نت و شروع كردم به باد زدن خودم كه يه دفعه اي مامان اومد تو اشپز خونه . از بس هول كرده بودم پارچ خالي رو برداشتم كه برم . مامان در حالي كه ميخنديد گفت:فرناز خاليه؟!
يه نگاه به پارچ انداختم تازه متوجه شدم هيچي توش نيست و چه سوتي دادم.خجالتم بيشتر شد.
مامان كه ديگه داشت از خنده روده بر ميشد گفت:برو دختر برو بشين تا بيشتر از اين خراب كاري نكردي.من خودم ميارم!
با شرمندگي گفتم:نه خودم ميارم!
مامان يه دفعه منو محكم بغل كرد و گفت:خدا رو شكر خدا يكي مثل حامدو قراره دامادم كنه! ميشه عشقو تو چشماش خوند. از بابت تو خيالم راحته راحته.
لبخند زدم .
مامان هم با لبخند جواب مو داد و گفت:من ميرم فقط مواظب باش اشتباهي چايي نريزي تو پارچ!
من:مامان!
خنده اي كرد و از آشپزخونه بيرون رفت.

شب موقع رفتن عمه اينا من موندم كه ظرفا رو از تو ايون جمع كنم و بقيه رفتن دم در.
حواسم به جمع كردن ميوه ها بود كه صداي حامدو شنيدم
-:فردا كلاس داري؟
نيم نگاهي به در انداختم و رومو برگردوندم سمتش و گفتم:اره! صبح!
ـ:بيام دنبالت با هم بريم؟
من:مگه تو كلاس نداري؟
سرشو به علامت منفي تكون داد!
لبخندي زدم و گفتم:با كدوم ماشين ميخواي بياي دنبالم؟
با شرمندگي دستشو كرد تو جيبشو گفت:ماشين ندارم ولي ميتونم دنبالت بيام!
با مهربوني نگاهش كردمو گفتم:اخه خسته ميشي نميخوام باعث زحمتت شم!
ـ:تو واسه من رحمتي!
دوباره نيشم باز شد.سرمو انداختم پايين.
با صدايي كه رگه هايي از خنده توش بود گفت:فردا ميام دنبالت!
سرمو كج كردمو گفتم:منتظرم!
همين كه خواست جوابمو بده صداي شوهر عمم رو شنيدم!
ـ: حامد داريم ميريما!
لباشو غنچه كرد و گفت:دوست دارم !
بعد با عجله رفت سمت در.
صبح ساعت 6 بود كه از خواب باشدم تا نمازمو بخونم و صبحونمو و بخورمو و وسايلمو اماده كنم ساعت 7 شد . با اين كه ساعت هشت و نيم كلاس داشتم ولي ساعت 7 با حامد از خونه زديم بيرون و تا دم در دانشگاهو پياده رفتيم!
وقتي خواستيم خداحافظي كنيم حامد منو كشوند كنار نرده ها به بوسه رو گونم كاشت و گفت:مواظب خودت باش! درساتو هم خوب ياد بگير!
با لبخند گفتم:چشم بابا جون!
انگشت اشارشو گرفت بالا و گفت:به پسرا هم اصلا رو نميديا!
انگشتشو گرفتم تو مشتمو گفتم:مگه تو دنيا پسر ديگه اي هم هس؟
متوجه حرفم نشد با حالت گنگي بهم نگاه كرد.
لبخند شيطنت اميزي زدم و گفتم:چشم من فقط يه پسرو ميبينه اونم توييي!
لپمو كشيد و گفت:اينقد بل بل زبوني نكن قورتت ميدما!
خنديدم و ازش خداحافظي كردم .
وقتي رفت وارد دانشگاه شدم هنوز دو قدمو پامو از در اون طرف تر نذاشته بودم كه صداي ترمز شديدي قلبمو از جا كند.
سرمو بالا اوردم .نگاهم رو به روم ثابت موند.واي جون. عجب جيگريه!اي صاحبت به قربونت!
صدايي منو به خودم اورد:دختر احمق مگه كوري؟!
به زور نگاهمو از BMW سورمه اي رنگي كه چند سانتي من بود برداشتم و دنبال صدا گشتم! صاحب ماشين بود كه با خشم به من خيره شده بود. خودت كوري !كي گفته سر ورودي اينقد تند رانندگي كني؟!اگه ميزدي به من چي؟ميمردم خونم مي افتاد گردن تو! اخه با ماشين به اين نازنيني اينجوري رانندگي ميكنن ميزني يه جا خراش برميداره !
از اونجايي كه روابط عمومي من با همه پسرا جز يه استثنا زير صفر بود همه اين حرفا رو تو دلم نثار يارو كردم و در جوابش فقط گفتم:ببخشيد!
با يه طرف صورتش پوزخندي تحويلم داد و در حالي كه انگار بلندگو قورت داده بود گفت:ببخشم؟چشاتو وا كن و راه برو اينجا چهارباغ نيس!ميزدم بهت ميمردي بدبخت!
چقدر وقيح و پر رو يه ذره ادب تو وجودش نبود حوصله ادماي بي فرهنگو نداشتم. با اين حال حوصله كل كل هم نداشتم نفس عميقي كشيدم تا خونسرديمو حفظ كنم و گفتم:باشه اقا گفتم كه ببخشيد!
صداي دختري رو از توي ماشين شنيدم:ارسلان بس كن بيا بريم!
برگشت سمت دختره و به اونم توپيد : شيوا تو حرف نزن كه همه بد بختياي من تقصير توئه!اينقد اعصاب ادمو خورد ميكني كه ادم نميفهمه داره چي كار ميكنه!
بعد دستشو مشت كرد و محكم كوبيد روي سقف ماشين.يه لحظه گفتمماشين خورد شد!اخه اين چه طرز رفتار با ماشين به اين گرونيه!
پسره چشم غره اي به من رفتو گفت:چيه؟نكنه ميخواي فرش قرمز بندازن زير پات! برو ديگه!
شونه هامو انداختم بالا پوزخندي زدمو و از ماشين دور شدم.

وارد دانشكده كه شدم از پشت سرم صدايي نشيدم:فرناز!
صدا برام اشنا بود ولي صاحبشو به ياد نمي اوردم سرمو برگردوندم دختري كه به سمتم مي اومد رو شناختم يكي از بچه هاي كلاسمون بود ولي هر چي فكر كردم اسمش يادم نمي اومد! مطمئنا زياد باهاش برخورد نداشتم خدا ميدونست ازم چي ميخواد.
بهم رسيد لبخند تصنعي زد و گفت:سلام!
سرمو تكون دادم و گفتم:سلام!چيزي شده؟
يه كم اين پا و اون پا كرد و گفت:ميخوام يه چيزي بگم!
لبخند زدم:خب؟
قيافه جدي به خودش گرفت و گفت:درباره اتفاقي كه افتاد يعني چيزي كه شنيدي!به كسي چيزي نگو!
نفهميدم از چي داره حرف ميزنه با تعجب نگاهش كردمو و گفتم:يعني چي؟
پوفي كرد و گفت:بابا منو ارسلان! دم در ورودي! نزديك بود بزنيم بهت! يادت اومد؟
تازه دوهزاريم افتاد اسمشم يادم اومد شيوا!گفتم:اها!دختره تو ماشين تو بودي؟تو شيشه قيافتو نديدم!
سرشو چند بار اين طرفو و اون طرف تكون داد و گفت:باشه باشه تو نميدونستي اون منم!به هر حال درباره چيزي كه ارسلان بهم گفت با كسي حرف نزن!
پوزخندي زدم و گفتم:مگه من خبر چينم يا فضول دعواهاي شما؟
با حرص گفت:صداتو بيار پايين يكي ميشنوه!اخه همه دختراي دانشگاه بهم حسوديشون ميشه!
پشت چشمي نازك كرد و ادامه داد: همه چشمشون دنبال ارسلانه نميتونن ما رو با هم ببينن واسه همين نميخوام واسمون حرف در بيارن!
با تمسخر گفتم:اوهو !خوش به حال شما و اقا ارسلانتون!
اخمي كرد و گفت:من دارم جدي حرف ميزنم! تو هم نميخواد خودتو بي تفاوت نشون بدي ميدونم يكي از همونايي!به هر حال بايد به عرضت برسونم ارسلان اصلا از دخترايي كه بهش كم محلي ميكنن خوشش نمياد البته از بقيشونم خوشش نمياد !
بعد با لحني كه سعي داشت حرص منو در بياره گفت:فقط منو دوست داره!
خنديدم و گفتم:خدا بهت ببخشه ارسلانتو من خودم يكي بهترشو دارم.
پوزخندي زد و گفت:اخي دختره بيچاره!دلت چقد خوشه! چشم همه دختراي شهر دنبال ارسلان منه اخه تو با اين سرو وضع چطوري يكي بهتر از اونو داري؟
بعد با اكراه نگاهي سر تا پاي من انداخت!
ديگه پاشو از گليمش دراز تر كرده بود انگشت اشارمو گرفتم سمتشو گفتم:احترام خودتو نگه دار! گفتم به كسي نميگم حالا هم هري!
به عشو نگاهم كرد و از كنارم رد شد! پر رو اخه اين چه طرز حرف زدنه؟
نگاهش كردم داشت ميرفت سمت كلاس دوتا دستم بردم بالا و اوردم پايين و گفتم:خاك بر سر بي فرهنگتون كنن!
يه دفعه يه نفر از پشت افتاد رو شونم!
ـ:كي بي فرهنگه؟
هولش دادم اون طرف و گفتم:زهر مار! اين چه مدلشه ديگه كمرم دوتا شد!
هستي با خنده گفت:تو كه اينقد نازك نارنجي نبودي!
دستشو انداخت دور گردنمو گفت:با كي بودي؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:با اين دختره شيوا!
ـ:چي شده مگه؟
من:چه ميدونم با همه درگيره!
ـ:اوهو نكنه در حال ديد زدنه نامزدش گيرت انداخته؟!
من :نه بابا! ولي خودش اينطوري فكر كرده! حالا مگه كي هست اين نامزدش؟
هستي با حسرت گفت:اوه اوه اوه نگو نامزد بگو يه حوري!
خنديدم و گفتم:از كي تا حالا حوريا مرد شدن؟
ـ:از وقتي اين پسره اومده به دنيا! نميدوني چه پسريه !
بعد در حالي كه با دستاش داشت نقش چهرشو تو هوا ميكشيد گفت:مو داره مشكي!چشم داره درشت!اونم سورمه اي!دماغ داره آ! بينيشو داد سمت بالا!
خنديدم!
هستي ادامه داد:قد داره عين زرافه!هيكل داره عين فيل!
با اداهايي كه در مي اورد ديگه نميتونستم خندمو كنترل كنم! گفتم:بسه بابا توئم با اين تعريف و تمجيد كردنت!
شونه هاشو داد بالا و گفت:خب هر كي يه روشي داره! تازه پولشون از پارو بالا ميره ميگن باباش بيرون شهر يكي نه سه چهار تا كارخونه داره!
ابرو هامو دادم بالا و گفتم:خوش به حالشون!
هستي دوباره دستشو انداخت گردنمو گفت:اره ديگه منم جاي شيوا بودم چهار چنگولي پسره رو ميچسبيدم!تازه اسمشو نميدوني مستر امير ارسلان خسروي راد!
من:اوهو چه اسم با مسمي اي!بيخيال چي به ما ميرسه!بيا بريم سر كلاس!
همه چيزو خيلي سريع از ياد بردم اصلا چه اهميتي داشت اونا كي بودن!با همون انرژي كه صبح داشتم همراه هستي رفتيم سر كلاس!

موقع برگشتن دوباره شيوا رو با نامزدش تو ماشين ديدم . پسره چنان چشم غره اي به من رفت انگار كه ارث باباشو خورده بودم! اخه اگه اين كارو كرده بودم كه حالا تو دانشگاه نبودم!تو كار خودم موندم پولو ثروتو دست كيا ميده! اگه جووناي خونوادشون اينا باشن كه كل اين پول با رفتار گند اينا به فنا ميره. اون به كنار يه ذر اخلاق تو وجودشون نبود. نه اون دختره نه اون نامزد به اصطلاح دختر كشش. همچين اش دهن سوزي هم نبود. با اون چشماي سورمه اي و درشت و اون مژه هاي بلند بيشتر شبيه عروسكا بود تا يه مرد واقعي. يه تار موي حامد به صد تا پسر مثه اين نميدادم. با اين كه چشماش نه كوه داشت و نه دشت داشت و نه دريا و نه هيچ كوفت و زهر ماري عوضش برق عشقي توش بود كه ادمو جادو ميكرد برقي كه هيچ جاي دنيا نميشد لنگشو پيدا كرد.

اونا رد شدن و رفتن ولي من انچنان غرق به ياد اوردن قيافه حامد بودم كه از اتوبوس جا موندم!
ناچار بايد صبر ميركدم تا اتوبوس بعدي از راه برسه!
بالاخره اتوبوس از راه رسيد سوار شدم و روي صندلي اول نشستم نگاهي به موبايلم انداختم ساعت پنج و نيم رو نشون ميداد حتما تا اون موقه دل مامانم هزار راه رفته بود!چشمم خورد به تاريخ اون روز فقط 4 روز ديگه تا 21 ابان يعني روز تولدم مونده بود. فقط 4 روز ديگه تا من شمعاي بيست سالگيمو هم فوت كنم!
اهي كشيدم و با خودم فكر كردم كه ديگه بايد روياي پرنسس شدن و از ذهنم بيرون كنم! بيست سال گذشته بود!از اين به بعد اينقد بايد درگير زندگي ميشدم كه وقتي براي فكر كردن با اين كه چطور ميشه پولدار شد رو نداشتم.
اهي كشيدم و با خودم گفتم:چي ميشد اگه يه بار فقط يه بار با فوت كردن شمعاي تولدم ارزوم بر اورده ميشد؟!

بالاخره روز تولدم از راه رسيد . از صبح يه حال و هواي ديگه اي داشتم . همين كه چشمامو باز كردم يه نفس عميق كشيدم اون روز هوا پر از اكسيژن بود. بوي نم رو احساس ميكردم .
از جام بلند شدم و رفتم سمت پنجره چوبي اتاقم چهار چوب پنجره نم دار و سرد بود اونو باز كردم و سرمو بردم بيرون همه جا خيس بود بارون به شدت مي باريد.من عاشق بارون بودم نگاهي به درختاي خيس باغچه انداختم و سرمو گرفتم بالا و گفتم:دستت درد نكنه خدا جون اول صبحي دلمون وا شد!
در حياط باز شد و بابا با نون سنگك وارد خونه شد . براش دست تكون دادم نونا رو بالا اورد و گفت:تولد تازه با نون تازه!
خنديدم!
چشمكي زد و گفت:برو تو سرما ميخوري اونوقت تا يه سال بايد سرما خوردگي تو تحمل كني!
بابام اعتقاد داشت ادم روز تولدش هر كاري بكنه هر اتفاقي بيفته هر احساسي كه داشته باشه تا اخر اون سال باهاش ميمونه واسه همين هميشه واسه تولد منو علي و مخصوصا تولد مامان با هر سختي كه بود سنگ تموم ميذاشت!
نگران دانشگاه نبودم كلاسم اون روز ساعت 10 شروع ميشد! رفتم سمت سبد لباسام و بهترين لباسايي كه داشتم پوشيدم و از اتاقم بيرون اومدم!
كسي تو هال نبود احتمال دادم تو اشپز خونه باشن.
از اشپزخونه نور ضعيفي توجهمو جلب كرد تكيه دادم به در و سرمو بردم تو اشپزخونه مامان و بابا رو با علي ديدم كه منتظر من بودن! علي با ديدن من از جاش بلند شد و كيكي كه تو دستش بود بالا گرفت و گفت:تولد تولد تولدت مبارك
با ذوق وارد اشپزخونه شدم . اول صبحي انتظار چنين سورپرايزي رو نداشتم .
نميدونستم بايد چي كار كنم علي اومد جلو و در حالي كه با چشماش به شمع اشاره ميكرد گفت:فوت كن ديگه!
با هيچان گفتم:فكرشو نميكردم اينجوري غافل گيرم كنين!
علي با حرص گفت:زود باش بابا مدرسم دير شد!
اخمي كردمو گفتم:ايش! هولم نكن. بذار ارزو كنم!
دستامو به هم زدمو و چشمامو بستم و باز هم همون ارزوي هميشكي اومد تو ذهنم! ارزوي اين كه وقتي چشمامو باز كردم بدون هيچ تغييري تو رفتار خونوادم خودمونو تو يه خونه بزرگ با يه زندگي عالي ببينم!
تو دلم تا سه رو شمردم و شمعا رو فوت كردم!
يه لحظه انگار همه جا ساكت شد! صدايي نميشنيدم! شمرده شمرده چشمامو باز كردم!
علي همچنان رو به روم بود.
مامان وبابا برام دست زدن و بهم تبريك گفتن يه نگاه به اطرافم انداختم يه نفس عميق كشيدم و لبخند زدم!
مامانم منو بغل كرد .
به كاشي هاي ابي اشپزخونه خيره شدم هيچ چيز عوض نشده بود!
چقدر من احمق بودم كه هر سال همين ارزو رو ميكردم!
بعد از صبحونه علي رفت منو مامان وبابا هم كيكي كه مامان با برام پخته بود رو با چايي خورديم.
بعد از اون بابا به عنوان كادو بهم يه كيف پول نو با 20 تومن پول داد!
مامان هم مانتويي كه برام دوخته بود رو بهم داد!
مانتومو گذاشتم تو كمد ميترسيدم تو بارون خراب بشه اماده شدم و از خونه زدم بيرون.
واسه روز تولدمم كه شده كلي واسه خودم كلاس گذاشتم و سر خيابون تاكسي گرفتم تا به دانشگاه برم!
تمام مدت داشتم به صبح فكر ميكردم. هيچوقت بر اورده نشدن ارزوم اينقد عصبيم نكرده بود
همون طور كه فكر ميكردم زير بارون بدون اين كه چترمو باز كنم رفتم سمت دانشگاه
دقيقا همون جاي قبلي دوباره صداي ترمز تو گوشم پيچيد. بازم همون ماشين بود ولي فقط يه لحظه از جلوي چشمام رد شد بعد از اون درد شديدي تو كمرم احساس كردمو و با شتاب به جلو پرتاب و آخرين چيزي كه ديدم اسفاتاي كف زمين بود.

چشمامو باز كردم . همه جا تاريك بود حس كردم رو صورتم ماسك زدن فهميدم كه بيمارستانم ولي اصلا نميدونستم چي شده؟!
خواستم اطرافو نگاه كنم كه درد از گردنم تموم بدنمواحاطه كرد با صداي ضعيفي ناله كردم.
همون لحظه فشار دستي رو روي دستم احساس كردم . خواستم جا به جا شم كه صداي هيجان زده زني رو شنيدم:شيوا؟بيدار شدي؟خدايا شكرت!
شيوا؟با من بود؟من كه شيوا نبودم! صداي اون زن برام اشنا نبود اومد بالاي سرم نگاهش كردم قيافش تو تاريكي قابل تشخيص نبود ولي به راحتي ميشد اشكاي رو صورتشو ديد!
يه ذره تو چشمام نگاه كرد و بعد در حالي كه با عجله از اتاق خارج ميشد دكتر رو صدا زد.
چند لحظه بعد دختر وارد اتاق شد يكي از مهتابي هاي داخل اتاقو روشن كردن يه مرد ديگه هم همراه دكتر وارد اتاق شد اون زن با ديدنش خودشو پرت كرد تو بغلش و گفت:بيدار شد! ديدي گفتم بيدار ميشه؟
مرد كه سعي داشت اونو اروم كنه با لبخند مليحي به من خيره شد.
دكتر يه نگاه به دستگاهايي كه بهم وصل بود كرد و يه معاينه جزئي ازم كرد بعد يه لبخند تحويلم داد و به ارومي گفت:به زندگي خوش اومدي دخترم!
يعني اينقد حالم بد بوده؟اصلا چرا به اين روز افتاده بودم؟مامان و بابام كجا بودن؟اين زنو مردو نميشناختم اونا اونجا چي كار ميكردن؟
اولين چيزي كه به ذهنم رسيد رو به زبون اوردم!
همين كه اسم مامانم از دهنم بيرون اومد جا خوردم!
چه بلايي سرم اومده بود؟من هيچوقت صدايي به اين نازكي و ظريفي نداشتم!
هنوز تو شك بودم كه اون زن به سمتم اومد و گفت:جانم عزيزم!چيزي نيس خوب ميشي!من پيشتم دختر گلم!
با حالت گنگي بهش خيره شدم! داشت هذيون ميگفت؟دختر گلش؟من دختر اون نبودم حتما منو با يكي ديگه اشتباه گرفته بود.
دكتر جلو اومد و گفت:زياد خستش نكنيد به پرستار گفتم بياد بهش ارامبخش تزريق كنه دخترتون به استراحت نياز داره!
چرا همه منو دختر اون خانوم خطاب ميكردن؟تعجب كرده بودم ولي توان سوال كردن نداشتم.
اون زن نشسته كنار تختم و دستشو كشيد رو گونمو اشكاشو پاك كرد.
اصلا نميفهميدم چرا اينقد ناراحته! من اصلا باهاش نسبتي نداشتم.
چند دقيقه بعد پرستار وارد اتاق شد و اومد بالاي سرم رو بازوم پنبه الكلي گذاشت چشمامو بستم. تيزي سوزنو تو بازوم احساس كردم ولي چند دقيقه بيشتر طول نكشيد كه خوابم برد.

 

ادامه دارد....

 



roman من شيوا نيستم (1)
roman من شيوا نيستم (1)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط:  موضوع: نظرات (0)

قيمت ها براي خريد سهام جذاب شدند

قيمت ها براي خريد سهام جذاب شدند

به گزارش پايگاه اطلاع رساني بازار سرمايه (سنا)، مدير عامل كارگزاري آثل با اشاره به اينكه در شرايط فعلي قيمت ها براي خريد سهام بسيار ارزنده هستند، اظهار داشت: نتايج مجامع  شركت هاي بورسي نشان از عملكرد مثبت سرمايه گذاران و تحقق سودهاي پيش بيني شده آنها دارد.

ابوالقاسم آقادوست با اشاره به اينكه پيش بيني سود شركت هاي بورسي از رشد قابل توجهي برخوردار بوده است، خاطرنشان كرد: در مجموع، شركت ها عملكرد خوبي سال گذشته داشته اند و از نظر بنيادين و پتانسيل هاي دروني، مشكل خاصي در شركت ها وجود ندارد .

مديرعامل كارگزاري آثل با تاكيد بر اينكه شركت ها با مشكلي از نظر سودآوري برخوردار نيستند، تصريح كرد: بر اين اساس سرمايه گذاراني كه با نگاه بلند مدت وارد بازار سرمايه مي شوند و در بلند مدت به خريد و فروش سهام مي پردازند، سودهاي خوبي را شناسايي مي كنند .

وي با بيان اينكه سهام داران بايد با نگاه بلند مدت در بازار فعال باشند، اظهار داشت: معتقدم  با مثبت شدن نتايج مذاكرات1+5، بازار سرمايه با رونق خوبي به كار خود ادامه خواهد داد .

آقادوست با تاكيد بر اينكه روزهاي طلايي بورس براي سهام داراني كه با نگاه بلندمدت در بازار فعالند، در راه است، تصريح كرد: با رونق بيشتر بازار سرمايه شرايط براي سهام داراني كه سهام را براي طولاني مدت خريداري مي كنند، بهبود مي يابد .

مديرعامل كارگزاري آثل با اشاره به پرداخت سود 20 درصدي براي اوراق مشاركت در بانك ها خاطرنشان كرد: با اين وجود بسياري از سرمايه داران، بازار سرمايه را به ديگر بازارها تريجيح مي دهند.

وي با اشاره به اينكه بسياري از سرمايه داران هم اكنون براي ورود به بازار سرمايه آمادگي دارند، گفت: امكان كسب روزانه 4 درصد بازدهي، نكته جذاب سرمايه گذاري در بورس است.

مديرعامل كارگزاري آثل با بيان اينكه سرمايه گذاران حرفه اي و قديمي در هيچ شرايطي حاضر به خروج از بازار سرمايه نيستند، تصريح كرد: اين سرمايه گذاران با تحليل و مطالعه دقيق وارد بورس مي شوند و درست به همين دليل هم حاضر به خروج از بازار نيستند .

وي در تشريح دلايل حضور سرمايه گذاران ريسك پذير در بازار سرمايه و نرفتن به بازار پول با وجود پرداخت سود 20 درصدي براي اوراق مشاركت گفت: اين سرمايه گذاران با استفاده از مشاوران حرفه اي و با نگاه بلند مدت در بازار وارد مي شوند و با خريد سهام بنيادي حاضر به خروج از بازار نيستند.
آقادوست با تاكيد بر اينكه اين سرمايه گذاران بازدهي بيشتري از بازار سرمايه در مقايسه با ساير بازارها به دست مي آورند، گفت: كسب بازدهي تنها به دوران رشد بورس مربوط نمي شود، بلكه اين سرمايه گذاران حتي در شرايط نوساني هم از بازار بازدهي به دست مي آورند.



قيمت ها براي خريد سهام جذاب شدند
قيمت ها براي خريد سهام جذاب شدند

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط:  موضوع: نظرات (0)

نفس من

نفس من

فصل سوم



13 سال داشتم.شبي سرد و زمستاني بود.باران مثل دم اسب مي باريد و صداي رعدهاي گاه و بيگاه مدام نزديك تر مي شدند. ساعت حدود ده را نشان مي داد و من توي اتاقم پشت ميز مطالعه نشسته و سرگرم درس خواندن براي امتحاني بودم كه دو سه روز ديگر برگزار مي شد. شايد مسخره به نظر برسد اما با اينكه يادم نيست چه درسي بود احساس خيلي خيلي خوبي را كه از فكر كردن به جشن تكليف فرداي "نفس" داشتم دقيقا به ياد مي آورم.


مدتي بود كه مشغول آموزش دادن نماز به او بودم و با صحيح گفتن هر ذكر يا سوره اي كه مي خواند حسابي تشويقش مي كردم. در اين 5 سالي كه از پيوستن نفس به خانواده شكوهي مي گذشت زندگي همه ما دچار تغيير شده بود.باباحاجي انگار نه انگار كه دختر خاني آمده و دختر خاني رفته مثل قبل رفتار مي كرد. البته از نظر شغلي آمدن نفس براي او بركت داشت. نام معظم شكوهي هر روز بيشتر از قبل در بازار و راسته فرش فروش ها شنيده مي شد و پدر كم كم به فكر توسعه كار خود و قدم گذاشتن در جاده صادرات و واردات افتاده بود. در مورد مامان مونس هم گرچه هرگز نديدم كلام يا رفتاري ناخوشايند نسبت به نفس نشان بدهد و با او تقريبا همانند اسحاق و من برخورد مي كرد اما كاملا مشخص بود كه نتوانسته نفس را به عنوان يك عضو واقعي بپذيرد و اين موضع گيري به برادر بزرگ من هم سرايت كرده بود. هيچ كدام از ته دل نتونسته بودند با اين مسافر كوچولو كنار بيايند.


"نفس" من به دختري دوست داشتني و مهربان تبديل شده بود.هر وقت مي خواستم او را اذيت كنم گوش هاي كوچكش را مي گرفتم و تظاهر مي كردم فرمان اتوموبيلي را در دست دارم و "قان قان" كنان بيني ريزه ميزه اش را به عنوان بوق فشار مي دادم. واقعا كه ديوانه مي شد!


برخلاف اسحاق كه شروع به قرار گذاشتن با دخترهاي جورواجور و تعريف از افتخارات خود در اين زمينه مي كرد، تنها و تنها توجه من به نفس بود. هر وقت كه حوصله اش سر مي رفت يا از تاريكي به وحشت مي افتاد...خوشبختانه از رعد و برق نمي ترسيد...مي دانست كه من آنجا هستم.


يكي دوسال اول زياد براي مادرش دلتنگي مي كرد اما كم كم با همه چيز كنار آمد و دوران قبلي زندگي اش را از خاطر برد.


يادم مي آيد همانگونه كه كلمات كتاب درسي ام را مي خواندم و انگار كه به زبان ميخي نوشته شده باشند هيچ چيز نمي فهميدم به اين مي انديشيدم كه اين براي نفس خوب است يا بد؟ يك پيشرفت به حساب مي آيد يا عقب گردي كامل؟


به هر حال من يكي كه مشكلي نداشتم.


هنگامي كه از مدرسه برمي گشتم او دم در منتظرم بود.كيف مرا حمل مي كرد و دستش را براي گرفتن هله هوله هايي مثل آب نبات، كلوچه يا اسباب بازي و لوازم التحريري همچون مدادرنگي و دفتري كه براي نقاشي هايش مي خريدم دراز مي كرد. اگر نصفه هاي شب كابوسي مي ديد و مي ترسيد يا با يكي از بچه هاي توي كوچه و خيابان دعوايش مي شد من، هميشه و درهرموقعيتي براي كمك و تسلي دادن او آنجا بودم. اسحاق، گاهي اوقات با بدجنسي مي گفت كه ديدن ما دو نفر كه اين طور دل و قلوه رد و بدل مي كنيم سرمشق او در زدن مخ دخترهاست.يك بار كه مامان مونس تصادفي اين حرف را شنيد ابتدا نگاهي ناجور به او انداخت و پس از سرزنش وتنبيهي نه چندان سفت و سخت، متفكرانه به ما چشم دوخت.به خوبي مي دانستم راضي نيست نفس و من اينچنين صميمي باشيم اما وقتي رضايت باباحاجي را در معدود اوقاتي كه در خانه بود نسبت به اين ارتباط مي ديد چيزي نمي گفت و هرگز نخواست تا علاقه ام را به اين فرشته كوچولو كنترل كنم هر چند اين باعث نمي شد موفق شود احساس واقعي خود را نشان ندهد.
با رفتن نفس به دبستان، ارتباط ما بيشتر و عميق تر شد.حالا من در تكاليف و درس هايش هم كمك مي كردم، با هر نمره بيستي كه مي گرفت او را سخت در آغوش مي گرفتم و دست خوشي به او مي دادم، به درددل و غرغرهاي ساده و بامزه اش از مدرسه، خانم معلم بداخلاق و همشاگردي هايش گوش مي دادم...بدون توجه به تمسخرهاي كنايه آميز اسحاق در مورد اينكه بهتر است قبل از گرفتن تصميم قطعي ازدواج حداقل با يكي دو نمونه ديگر از جامعه اناث بيرون بروم و چشم هايم را كمي بيشتر براي ديدن شگفتي هاي دنيا باز كنم!

صداي تقه هايي به در اتاق باعث شد تا بگويم:

-بفرمايين.

و با ورود مامان مونس كه ليواني شربت در دست داشت لبخندي زدم:

-ممنون.دست شما درد نكنه.

خوشحال و سرشار از انرژي به خاطر اينكه نفس امروز اولين نماز خود را درست، كامل و بدون كمك من خواند بلند شدم و ليوان و پيش دستي را از او گرفتم:

-چه عجب مامان خانم! افتخار دادين...خوش اومدين!

صدايم به دليل سن و سالي كه در آن قرار داشتم دورگه بود وبه اصطلاح علف هاي بالاي لبم تازه سبز شده بودند.خنديد و روي تخت خواب ام نشست.دوباره روي صندلي گردان ميز مطالعه ام نشسته و به طرف او چرخيدم. گفت:

-افتخاردادم...ها؟ خوبه هر روز مي يام اتاقت رو مرتب و تميز مي كنم آقاي شلخته!

-هر گلي خاري داره ديگه.

-بچه پررو!

هردو زير خنده زديم و بعد همان طور كه به او نگاه مي كردم به يكباره فهميدم چقدر شكسته و پير شده است. حالا مي دانم با وجود سن و سال نه چندان زيادي كه داشت...دو سه سالي مي شد چهل سالگي را رد كرده بود...اما زندگي بدون عشق، شوهري سرد و بي احساس داشتن و صبح تا شب خانه داري حسابي او را از بين برده بود. نه سفري...نه تفريحي...هيچ.فقط يك هيچ بزرگ. باباحاجي هرگز تعطيلات يا استراحتي نداشت. هميشه سركار بود.توي حجره عزيزش مي نشست و اسكناس هاي دلبندش را مي شمرد و روزهايي هم كه به علت شهادت يا موضوع مهم ديگري بيكار مي شد نوبت همكاران، ياران غار و به قول خودش "صله رحم" بود. چراغي كه به خانه خودمان حرام بود وبه مسجد روا.در پيشاني مامان مونس تپل مپل من، دو سه چين عميق قابل مشاهده بود و چشمهايش با وجود لبخندي كه مي زد غمگين بودند. چشمهايي كه از روز ورود نفس به به زندگي ما بيشتر از قبل آنها را گريان مي ديدم. براي چند ثانيه دلم خواست جلو بروم و او را محكم در آغوش بگيرم و ببوسم ولي...

...غرور مردانه و احمقانه ام، باعث شد تا فقط سرم را پائين بيندازم وجرعه اي از ليوان شربت بنوشم. موقعي كه فوت كرد تصميم گرفنم هرگز خودم را به خاطر از دست دادن چنين موقعيت هايي براي ابراز محبت به او نبخشم.


-امين.


سرم را بالا آوردم:


-جانم؟


-جونت بي بلا...


صورتش درخشيد و ادامه داد:


-...دستت درد نكنه كه نماز رو به نفس ياد دادي.


-توي چادر گل گلي سفيدش عين فرشته ها شده بود...نه؟


برقي از نگراني را به خاطر دارم كه يك آن از نگاه او گذشت ولي به سرعت خودش را جمع و جور كرد و پاسخ داد:


-آره.راستش...راستش توي فكرم كه واقعيت رو بهش بگيم. هر چي زودتر بدونه به نظرم بهتر برخورد مي كنه تا چند سال ديگه.


-واقعيت؟!


مثل آدم هاي گيج به او خيره شدم و مامان مونس در عوض مانند عقابي كه در حال شكار، طعمه اش را براي ديدن نامحسوس ترين واكنش او زير نظر گرفته، به من چشم دوخت:


-اينكه خواهر واقعي تو و اسحاق نيست و ما به فرزندي قبولش كرديم. نظرت چيه؟


معمولا من خيلي باهوش نيستم. مثلا وقتي گفته بود "واقعيت" نفهميدم منظورش سخنراني غراي پنج سال پيش باباحاجي است اما بلافاصله انگار كه مثل توي اين كارتون ها چراغي بالاي سرم روشن شده باشد به دوپهلو بودن پرسش او پي بردم و نتوانستم به راه خارق العاده اي كه براي رسيدن به جواب خود انتخاب كرده بود آفرين نگويم. نمي دانم از كي اما رابطه گرم نفس و من و اينكه برخلاف اسحاق مانند يك ميهمان با او رفتار نمي كردم مامان مونس را نگران كرده بود. ترس از اين احتمال كه روزي اين پيوند تبديل به چيزي فراتر از ارتباط خواهر و برادري شود...و اگر به اين سئوال جواب مثبت مي دادم مادر متوجه مي شد كه نگراني اش در حال به وقوع پيوستن است.واقعا هوشمندانه بود. اما در كل...


... اهميتي نداشت. من چيزي براي پنهان كردن نداشتم.حداقل نه در مورد رابطه و حسي كه به نفس داشتم و سرم را به نشانه مخالفت تكان دادم:


-نه. موافق نيستم.


نتوانست خودش را كنترل كند و نفس راحتي كشيد.اضافه كردم:


-اسحاق رو نمي دونم اما من حتي براي يه لحظه هم اين احساس رو نداشتم كه نفس يه غريبه ست. اون خواهر منه...و اگه به من باشه مي گم تا ابد لازم نيست اين به اصطلاح واقعيت رو بفهمه.


مامان مونس سرش را تكان داد ولبخندي زد:


-شايد درستش همين باشه.
صدايش در ميان رعد كركننده و برقي كه دوسه ثانيه اتاق را در نور مهتابي رنگ خود فرو برد گم شد. برخواست، به طرف پنجره رفت و همان طور كه زمزمه مي كرد:

-فكر كنم تا چند دقيقه ديگه برقا مي رن.

آن را بست و پرده را كشيد.سپس طوري كه انگار كار مهمي كرده باشد خندان و با نشاط سرش را تكان داد.

-دوستت دارم مامان مونس!

نفهميدم چطورشد اين را گفتم اما با قرمزشدن صورت مادرم كه يكباره به طرفم برگشته بود بين دو احساس گير افتادم.هم دلم مي خواست گريه كنم و هم بخندم. مامان مونس بيچاره مثل دختري تازه بالغ كه اولين بار از يك پسر چنين حرفي را شنيده سرخ شده بود و اين نشان مي داد كه در تمام اين سالها چقدر محتاج محبت و عشقي بوده كه از او دريغ شده است.

عاقبت دوباره خنديد:

-راستش كم كم داشتم مايوس مي شدم.خوبه...برعكس اون دو تا هنوز به تو اميدي هست.

وقتي متوجه شد حرفي را زده كه نبايد خنده اش را فرو خورد وبه من نگريست.براي عوض كردن فضا به شوخي تعظيمي كردم:

-چاكرتيم مامان خانم!

و او با رويي باز شب بخير گفت و از اتاق خارج شد. حدود بيست دقيقه بعد كه باران شدت گرفت و رعد و برق ها نزديك تر و پر سر و صدا ترشدند، پيش بيني مامان مونس به حقيقت پيوست وبرق قطع شد.من كه خواب از سرم پريده بود پس از روشن كردن "شمع" و كنار گذاشتن كتابي كه خيرسرم در حال مطالعه آن بودم از پشت پنجره به شرشر قطرات باران چشم دوختم كه...

با باز شدن دوباره در برگشتم ويك جفت چشم درشت و مشكي رنگ را ديدم كه معصومانه به من نگاه مي كردند...

نفس...

به زحمت جلوي خودم را گرفتم تا شيطنتي نكنم و گفتم:

-به به نفس من!حال شما چطوره "خواهري"؟ هنوز بيداري؟

با اينكه ديگر براي خودش خانمي شده بود هنوز از تاريكي مي ترسيد و بالشت به بغل دم در ايستاده بود و با زبان بي زباني از من مي خواست وانمود كنم چيزي نمي دانم و او را به داخل دعوت كنم.

آب دهانش را فرو داد و من و من كرد:

-از صداي صاعقه بيدار شدم.بعد...بعد... ديدم همه جا تاريكه...گفتم بيام اينجا نترسي!

از ته دل خنديدم وبا دست اشاره كردم وارد شود:

-خيلي ممنون!راستش ديگه كم كم داشتم مي ترسيدم.مي شه لطف كنين و داخل بياين تا تنها نباشم؟

هومي گفت و در حالي كه سرش را مغرورانه بالا گرفته بود تا نشان ندهد ترسيده روي تخت خواب نشست، بالشت را كنار خود قرار داد و با صورت زيباي خود به من كه ديگر پشت ميز نشسته بودم خيره شد. به ياد دارم در آن موقعيت داشتم فكر مي كردم مادرش احتمالا زيباترين زن دنيا بوده كه نفس اين طور روز به روز شكوفاتر مي شد.

-خب.حالا كه همچين مهمون خوشكلي دارم فكر مي كنم روي زمين بخوابم بهتره.امشب تخت مال تو باشه...خوبه؟

در نور كم رمق شمع شادي را در چهره اش خواندم.

-هوم.

-دوباره؟قرار ما درمورد اين هوم گفتن ها چي بود؟

-ببخشيد.بله.

-آفرين دختر خوب.
از روي صندلي برخواستم ، كنارش روي رخت خواب نشسته و به ديوار تكيه دادم. به خاطر غرور كودكانه اش نمي توانست مانند چند سال قبل به راحتي ترس خود را ابراز كند اما قلب كوچكش واقعا مي خواست كه حتي با وجود نور شمع و رعد و برق گاه و بيگاه، وجود كسي را در هنگام تاريكي كنار خود احساس كند. خوشبختانه او هم خودش را بيشتر به من چسباند و لرزش ناخودآگاه بدنش آرام گرفت. براي پرت كردن حواس او از تاريكي دستي به سرش كشيدم: -بگو ببينم قبل از خواب دستشويي رفتي؟
با شنيدن اين حرف از من فاصله گرفت و با دلخوري گفت:
-امين!
به زور جلوي باز شدن نيش خود را گرفتم:
-امين فدات بشه.چيه؟
-من ديگه نه سالمه.
وسرش را برگرداند كه يعني مثلا قهر كرده. شانه هايش را با دو دست گرفته و او را به سمت خودم چرخاندم:
-ببخشيد زيباي بيدارمن! البته كه شما ديگه براي خودتون خانومي شدين.معذرت مي خوام...باشه؟
-باشه.اين دفعه مي بخشمت!
زير خنده زدم و محكم او را بغل كردم:
-مرباي بابا!
بي توجه به "امين...امين" گفتن هاي اعتراض آميزش او را به خودم فشار دادم و براي هزارمين بار پيش خودم قسم خوردم اگر روزي برسد كه ديگران تصميم گرفتند "واقعيت خودشان" را براي او تعريف كنند، اجازه ندهم نفس در مورد احساسي كه به او دارم ذره اي شك و ترديد به قلب مهربان خود راه بدهد.

                                                              فصل چهارم 
-دقيقا...رابطه شما با نفس خانم چيه؟

خشكم زده بود. چشمانم همين طور بين خانم طهماسبي و نيلو كه مرا زير ميكروسكوپ نگاه خود قرار داده و منتظر عكس العمل ام بودند، نوسان داشتند. مي دانستم كه كوچكترين تكان عضله هاي صورت من باعث مي شود تا آنها هزار جور فكر و خيال به سرشان بزند...براي همين به زور خنده اي كردم:

-خب...بهترين رابطه اي كه يه پسر و دختر مي تونن توي دنيا داشته باشن.اون خواهر منه.

نيلو با نارضايتي آشكاري دوباره به پشتي مبل تكيه داد اما خانم مشاور حتي پلك نزد:

-اين احساسيه كه بهش داري؟ حتي با وجودي كه هردوتون مي دونين پدر و مادرت اونو به فرزندي قبول كردن و از لحاظ خوني نسبتي بين شما نيست؟

-كه چي؟

دستهايش را روي ميز درهم حلقه و شروع به ماليدن نوك دو انگشت شست خود به يكديگر كرد:

-همين طوري گفتم.لازم نيست گارد بگيري.

دندانهايم را روي هم سائيدم:

-من گارد نگرفتم...

سپس روي مبل نيم خيز شده و بدون توجه به نگاه نيلو كه داشت مرا مي خورد اضافه كردم:

-..و در اين مورد خاص بايد بگم آب از خون پررنگ تره. اون قدر كه من نفس رو دوست دارم اسحاق برادرم برام مهم نيست.

لبخندي كه با گفتن اين حرف بر لب خانم طهماسبي نشست داشت اعصاب و روان مرا به نقطه جوش رساند.به يكباره تماس انگشتان خود را بايكديگر متوقف و بدنش را به سمت من متمايل كرد:

-همسرت چي؟ اونو از نيلو جان هم بيشتر دوست داري؟

به خوبي مي توانستم همان حالتي را در وضع نشستن او احساس كنم كه چند روز پيش در يك برنامه مستند ديده بودم. ببري كه آماده جهيدن بر روي شكار خود است و اگر نفس هاي سنگين نيلو را كنار گوشم حس نمي كردم اصلا برايم اهميتي نداشت ولي...

...نبايد بي گدار به آب مي زدم.دستهايم را كه مشت شده بودند به آرامي باز و همانگونه كه دوباره به پشتي مبل تكيه مي دادم شانه هايم را شل كرده و لبخندي زدم:

-مي بخشين خانم دكتر..اين فقط...خيلي احمقانه ست. ما داريم در مورد خواهرم و همسرم صحبت مي كنيم نه دو تا هوو.

با تنگ شدن چشم چپ اش براي يكي دو ثانيه، متوجه شدم واكنش من باب ميل او نبوده است.مكثي كوتاه كرد و گفت:

-اما متاسفانه...

با دست نيلو را نشان داد:

-...اين احساسيه كه همسرت داره.اينكه...


-نفس هووي منه! اين بار خانم دكتر و من به طرف نيلو برگشتيم كه صورتش از زدن اين حرف قرمز و پيدا بود شرمنده شده است. دهانم را باز كردم تا چيزي بگويم اما او دستهاي خود را با حالتي التماس آميز مقابل من گرفت و سرش را گويي در حال دعا كردن به سبك مسيحي هاست خم كرد:

-خواهش مي كنم.التماس مي كنم!بذار حرف بزنم.امروز...فقط بذار حرف بزنم و هيچي نگو.مي خوام به اندازه تموم اين يازده سالي كه ساكت بودم و گذاشتم زندگيم به اين فلاكت بيفته حرف بزنم وگرنه مي ميرم.ديگه...ديگه طاقت ندارم!

من حيرت زده به زني چشم دوخته بودم كه انگار براي اولين بار مي ديدم."نيلو" يي كه لحني زمستاني نداشت و درمقابل رفتار سردم، نگاه خالي از زندگي خود را به من نمي دوخت و سكوت مرگبار هميشگي اش كه سبب مي شد دلم بخواهد سيگار كشيدن را امتحان كنم، در پيش نگرفته بود.ناخودآگاه داشتم به اين فكر مي كردم كه حالا مي فهمم چرا اهالي ينگه دنيا اسم زنانه روي طوفان ها مي گذارند...
...اين كسي كه جلويم نشسته بود انگار در همه اين مدتي كه از ازدواج ما مي گذشت جايي در اعماق وجود نيلو نهفته بود.صرف نظر از اينكه اشتباه مي كرد يا نه.قيافه اش داد مي زد كه احتياج به حرف زدن دارد و من تصميم گرفتم هر پاسخ يا بهانه اي را كه آماده كرده ام فعلا براي خودم نگهدارم.

نيلو سرش را بالا آورد و به من چشم دوخت.شك داشتم حتي وجود خانم طهماسبي را به خاطر داشته باشد:

-شايد اولين برخوردمون اون قدر برات بي اهميت بود كه يادت رفته باشه اما من خيلي خوب يادمه. شونزده سالم بود. پدرم و باباحاجي تو، يكي دو سالي مي شد شركت صادرات و واردات فرش رو راه انداخته بودن و اونجا داشت پا مي گرفت.رفت و آمدهاي خانوادگي مون هم همين طور.تو سربازي بودي.امكان نداره يادم بره چون مامان مونس مرحومت مدام پيش مادرم درددل مي كرد كه امين، پسرم نه ماهه رفته خدمت و تا حالا مرخصي نيومده و گريه مي كرد...

قلبم با يادآوري اين موضوع فشرده شد.

-...اسحاق مدتي مي شد با اون مدرك مسخره حسابداري كه نمي دونم كدوم دانشگاهي بهش داد از"هلند" برگشته بود و بدون هيچ مشكلي از نظر سربازي توي شركت كار مي كرد و من هميشه خدا فكر مي كردم چرا باباحاجي، با پارتي بازي مشكل اونو حل كرد اما نه تنها كاري براي تو نكرد كه برعكس هروقت مامان مونس حرفي ازت مي زد جوري اخم و تخم مي كرد و پاچه اون بدبخت رو مي گرفت كه اشكشو در مي آورد.نمي دونستم چي اما شك نداشتم خبريه. نگاه هايي كه يواشكي بين مادرم و مامان مونس رد و بدل مي شد...پچ پچ هاشون كه هر وقت مي خواستم ازشون سر در بيارم قطع مي شدن.يه چيزي كه به نفس هم مربوط بود...

با پيش كشيدن اين موضوع و به زبان آوردن اسم "نفس" توسط نيلو، حس كردم نفسم در سينه حبس شد...و اين را خانم طهماسبي هم متوجه شد.به همين سادگي سعي و تلاش من و هر نقشي كه جلوي او بازي كرده بودم به هدر رفته بود.
-...هر موقع اين مذاكرات محرمانه مامان ها شروع مي شد نفس وا مي رفت.عين اين خونه هايي كه توي زلزله آوار مي شن.اخمهاش مي رفتن توي هم و اگه مشغول درس خوندن يا سرگرمي هاي دخترونه خودمون بوديم بلند مي شد و مي رفت توي اتاقش...يا اتاق تو كه يواشكي كليدش رو كش رفته بود و وقتي برمي گشت از صورتش معلوم بود گريه كرده...

با آوايي كه شك دارم حتي از دهانم خارج شده باشد زمزمه كردم:


-هيچ وقت بهم نگفته بود.


خوشبختانه صداي نيلو به اندازه كافي بلند بود كه متوجه نشود:


-...اون روزا با اينكه سن و سالي نداشتم اما يه صحبت هايي بين دوتا خانواده بود كه ازدواجي چيزي براي نزديكي بيشتر سر بگيره و زمزمه هايي شد كه بعد از يكي دوسال نامزدي با اسحاق ازدواج كنم. شك ندارم قبل از ازدواج مون بهت نگفته بودن...نه؟ اون زمان باباحاجي نزديك شركت براش خونه گرفته بود و مستقل زندگي مي كرد اما خب، خوشبختانه عمرم كمتر از اين بود كه چنين افتخاري نصيبم بشه و از طرف ديگه بزنم به تخته...


ضربه اي با دست به قسمت تكيه گاه مبل زد و ادامه داد:


-...برادر گرامي شما...ناراحت نشين البته...در زمينه پيدا كردن حورالعين ها مشكلي نداشت و اصلا به فكر ازدواج نبود.همون طور كه تا الآن دم به تله نداده...نه، ببخشيد...خودش يه پا تله به حساب مي ياد.حالا حسابشو بكن مي خواستن اونو براي جوجه اردك زشتي مثل من كار بذارن!


بدون اينكه حواسم باشد لبخندي محو بر چهره ام نشست.نيلو نفسي تازه كرد و ادامه داد:


-روزي كه براي اولين بار اومدي مرخصي يادت مي ياد؟مامان مونس انگار كه يوسف گمگشته به كنعان برگشته باشه، تو رو مي بوسيد و قربون صدقه ات مي رفت...


چشمانش انگار كه در حال يادآوري دقيق خاطره آن روز باشد به بالا و سمت چپ چرخيدند:


-...توي اون لباس خاكي رنگ و يه كله تراشيده و ريشي كه حداقل دوهفته اي از آخرين اصلاح اون مي گذشت...خيلي...خيلي مردونه به نظر مي رسيدي.فكر كنم همون روز بود كه فهميدم...عاشقت شدم!


و چشمانش را به سوي من چرخاند.

براي يك لحظه خيال كردم اشتباه شنيده ام و با دهاني باز منتظر بودم تا او چيزي بگويد و من بفهمم خيالاتي شده ام اما نيلو همچنان به من خيره ماند...و كم كم حالتي از ناراحتي و دلخوري در ظاهرش پديدار شد:

-از همه عجيب تر عكس العمل نفس بود.وقتي همديگه رو بغل كردين مي تونستم حس كنم كه علاقه بين شما دو نفر چقدر زياده.گريه نكردين...حرفي نزدين...نگفتين چقدر دلتون براي هم تنگ شده.فقط همون طور توي بغل هم ايستاده بودين مثل اينكه موقع غرق شدن توي دريا يه تيكه چوب رو گير آوردين و با تمام وجود بهش چسبيدين.اون هم با وجودي كه مي دونستم...

انگار كه يادش آمده باشد به جز ما فرد ديگري در اتاق حضور دارد به طرف خانم طهماسبي كه ميخ صحبت هايش شده بود نيم نگاهي انداخت و ادامه داد:

-...شما دو تا نسبت خوني با هم ندارين.

خانم مشاور را نمي دانم ولي من به وضوح احساس كردم اين واقعا چيزي نبود كه مي خواست بگويد اما به هرحال قرار نبود دهانم را باز كنم.

نيلو شقشقه اش را پي گرفت:

-اون روز من و مادرم ناهار مهمون شما بوديم. يادمه باباحاجي چنان نچ نچي راه انداخته بود كه انگار روم به ديوار...! بگذريم.بعد هم به مامان مونس بيچاره ات چشم و ابرو اومد كه شما رو ازهم جدا كنه. اسحاق هم كه براي كاري اونجا بود مثل اين آدماي رواني كه كشتن گاوها رو به دست ماتادورها مي بينن، شما رو ديد مي زد. نكبت! به هر حال، همون زمان بود كه فهميدم در مورد تو و نفس...يه چيزي اين وسط درست نبود. حداقل اينكه رفتار خانواده ات اينو نشون مي داد.

براي چند ثانيه نگاه خيره اش را با نگاهي خيره تر پاسخ دادم تا ضعفي از خود نشان نداده باشم و او بود كه عاقبت تسليم شد و سرش را پائين انداخت:

-...پنج شيش سال گذشت. نفس رفت دانشگاه. اسحاق امور حسابداري شركت رو به عهده گرفت و تو هم حجره پدرت رو دست گرفتي و حتي شب ها هم اونجا مي خوابيدي...يه چيز عجيب ديگه...و در تمام اين مدت وقتي بهت نگاه مي كردم كسي رو مي ديدم كه حتي كوتاه ترين صحبت تلفني يا ديدارش با نفس اونو از اين رو به اون رو مي كنه.اين...اين باعث مي شد همين كه پدر و مادرم حرف ازدواج با تو رو پيش بكشن مخالفت كنم.حتي با وجود علاقه ام به تو كه در اين سالها فقط و فقط بيشتر شده بود.تا روزي كه نفس گفت اون پسره توي دانشگاه،سينا،قصد داره ازش خواستگاري كنه.واكنش تو خيلي بهتر از اوني بود كه انتظار داشتم. شاد و خوشحال بودي و با اون تيپ دختركش شب خواستگاري روي پاهات بند نمي شدي...

درست مي گفت. بعد از مدت ها تبعيد و زندگي شبانه روزي در حجره...به دستورباباحاجي، فقط اجازه داشتم آخرهفته ها به خانه بروم و شب هم نمي توانستم بمانم...هنگامي كه نفس آمد و با شرم وحيايي كه او را دوست داشتني تراز هميشه كرده بود، ماجراي آشنايي با سينا را تعريف و تقاضا كرد در خواستگاري حضور داشته باشم، از شدت خوشحالي و بدون توجه به شاگردم "توفيق"كه رفته بود براي ما بستني بخرد و برگشته بود او را محكم در آغوش گرفتم.حس خوشحالي، سرزندگي و نشاطي كه در صورت زيباي او وجود داشت...چيزي كه در سيزده سالگي اش به خاطر اتفاقي كه نيلو مي گفت كم رنگ و مات شد...دوباره در چشمان مشكي سحرانگيزش نمايان گشته بود و اين به من احساس دوباره زنده شدن مي بخشيد. مخصوصا كه باباحاجي ديگر بهانه اي نداشت ما را از يكديگر دور كند. يادم مي آيد همانگونه كه او را در آغوش مي فشردم زير گوشش زمزمه كردم:

-دوستش داري نفس من؟

آب دهانش را قورت داد و با ديدن توفيق كه هاج و واج به ما چشم دوخته بود سعي كرد از من جدا شود:

-زشته امين!

-تا نگي ولت نمي كنم. اين پسره...سينا رو دوست داري؟

من و من كرد:

-نه به اندازه تو! هيچكس براي من امين نمي شه ولي...اون پسر خوبيه.

-كه اين طور.

او را از خودم جدا و به شاگردم اشاره كردم تا بستني ها را بگذارد و از مغازه بيرون برود. گرچه با رفتن باباحاجي به شركت، توفيق چهار پنج سالي مي شد كه براي من كار مي كرد ولي مي دانستم هنوز به عنوان آنتن پدرم مشغول فعاليت است و خبر اين ملاقات را به او مي دهد. از در حجره كه بيرون زد، دستم را جلو برده و چانه نفس را بالا آوردم:

-نفس كوچولوي من براي خودش خانمي شده.نه..."خواهري"؟

و او همان طور شرمگين به زمين نگاه مي كرد. در آن موقعيت، درست يا غلط، اينكه سينا چه طور آدمي باشد براي من در درجه دوم اهميت قرار داشت. لبخند نفس من از همه چيز مهمتر بود. در مراسم خواستگاري، وقتي سينا گفت از دار دنيا تنها مادري پير دارد كه براي گذارن زندگي به حقوق بازنشستگي همسر متوفي خود متكي است و او هم قبل از دانشگاه رفتن دوره سريازي را طي كرده و حالا براي درآوردن خرج تحصيل به كارهايي همچون تعمير كامپيوتر، تايپ و نوشتن پايان نامه و پروژه هاي تحصيلي براي هم دانشگاهي هاي خود مي پردازد، از قيافه درهم رفته باباحاجي فهميدم كه راه سختي براي جلب رضايت او وجود دارد. بعد نفس در آن چادر نماز گل گلي مانند يك فرشته، "چايي" آورد و من متوجه شدم چگونه در اين مسير به او و سينا كمك كنم.هرچند كه اين راه چاره سبب مي شد فاصله پدرم و من از ايني كه هست هم بيشتر و بدتر شود.
نيلو ادامه داد:

-...وقتي اون معجزه پيش اومد وباباحاجي اجازه داد نفس و شوهرش با هم ازدواج كنن...به خصوص اينكه تقريبا از خانواده طرد شدن...خيالم از قبل راحت تر شد و همه شك و ترديدهايي رو كه داشتم كنار گذاشتم. مطمئن بودم تو و مامان مونس يواشكي بهشون كمك مي كنين اما فكر اينكه ديگه رقيبي در كار نيست و تو هم توي فكر نفس نيستي باعث شد كه با گرفتن ليسانس و پيش اومدن صحبت ازدواج ما دوتا بدون معطلي جواب مثبت بدم...

مكثي كرد و صدايش از قبل ضعيف تر شد:

-...موقعي كه فهميدم تو هم براي ازدواج مشكلي نداري حس مي كردم دنيا رو بهم دادن ولي...تو...هيچ وقت منو به عنوان شريك زندگي قبول نكردي.نمي دونم چرا راضي شدي زنت بشم اما...مرد من نشدي.تا چند ماه اول اميدوار بودم كه بتونم تو رو...منظورم اينه كه كاري كنم به اندازه نصف علاقه اي كه به نفس داشتي و داري، دوستم داشته باشي.نفسي كه مي دونستم دور از چشم من و پدرت اونو مي بيني و اينكه وقت تولد دخترش هزينه بيمارستان رو تو دادي چون سينا به مشكل مالي خورده بود...در حالي كه راضي نشدي حتي حرف بچه دار شدن خودمون رو بشنوي...

متعجب بودم كه اين همه اطلاعات را از كجا آورده و در حالي كه اين حس با شنيدن بخش آخر صحبت او...كه برخلاف انتظارم حسابي گلايه آميز بود...تشديد شد گفتم:

-خوب همه چي رو مي دوني.

و نيلو گر گرفت:

-...معلومه.چون مي خواستم شوهرم رو حفظ كنم.چون مي ديدم زندگيم داره از هم مي پاشه.مخصوصا كه براي رفت و آمد ملاحظه اينو كه نفس حالا ازدواج كرده و شوهر داره رو نمي كردي و از يه سال پيش هم كه ديگه حتي اين طوري نيست. يا حجره اي يا مدام بيرون مي ري و دير مي ياي خونه و وقتي يه بار تعقيبت كردم ديدم با نفس رفتي بيرون.پيتزا مي خوردين...تفريح مي كردين و دست توي دست هم قدم مي زدين.چيزي كه ...كاري كه من هميشه آرزو داشتم با مرد زندگيم انجام بدم.

و بغض بر گلويش چنگ انداخت.سعي كردم لحن گفتارم زياد آزاردهنده نباشد:

-منو تعقيب كردي؟

توجهي نكرد و در حالي كه سرش را اندكي به طرف خانم طهماسبي مي چرخاند و گونه هايش از خجالت گل مي انداختند، ادامه داد:
-مثل...مثل ديشب كه وقتي بيدار شدم و تو رو نديدم...داشتي توي آشپزخونه تلفني با نفس صحبت مي كردي و براي ديدن خونه اي كه براش اجاره كردي قرار مي ذاشتي.براي اينكه...كمكش كني از پيش شوهرش فرار كنه و من...من...ديگه قاطي كردم و تصميم گرفتم هر چي توي دلمه رو بيرون بريزم. بايد چه فكري مي كردم؟ ها؟ تو بهم بگو.
اشكهايش سريع تر از قبل باريدن گرفتند و باعث شدند با حس بد ناشي از عذاب وجدان لعنتي به خودم بفرستم. نيم نگاهي به ساعت انداختم.براي رفتن دنبال فرشته هنوز زمان داشتم ولي هرچه زودتر اين جلسه را تمام و خيال نيلو را راحت مي كردم، بهتر بود.به خصوص با اين حجم وسيع بمباران اطلاعاتي و مطالبي كه فهميده بودم!
دستم را به آرامي جلو برده و روي دست لرزان او گذاشتم.حرفي نزد.خوشبختانه آن را عقب هم نكشيد:
-معذرت مي خوام كه توي اين سالها، احساس واقعي تو رو نفهميدم.شرمنده ام...خيلي زياد.هم از اين بابت و هم از اينكه اجازه دادم فكر كني چيز خاصي بين نفس و من هست.
ناباوري را در نگاهش مي ديدم اما بايد تلاش خودم را مي كردم.اين فكر كه زندگي ما در اين دوسال مي توانست خيلي بهتر از آن چيزي باشد كه هست...كه او در تمام اين مدت عاشق من بوده و به اشتباه فكر مي كردم مثل خودم ازدواجي قراردادي را پذيرفته، سبب مي شد كه بخواهم سرم را به ديوار بكوبم.
-...هيچ چيزي براي قايم كردن وجود نداره.فقط...شوهر نفس، سينا معتاد شده.يه اعتياد خيلي ناجور. شيشه مصرف مي كنه...و نفس ازم كمك خواست.همين.
همانگونه كه دستش را نوازش مي كردم مي توانستم ترك خوردن ديوار ناباوري را در صورت او ببينم.نه به اين خاطر كه لحن حرف زدن و حالت من قانع كننده بود...نه.زيرا خود نيلو اين را مي خواست:
-معتاد؟
-آره.بهش فرصت داديم ترك كنه...اونم نه يه بار و دوبار اما فايده اي نداشت.از سركاري هم كه براش توي شركت تعميرات كامپيوتري يكي از رفقا پيدا كرده بودم اخراج شد. ديگه از ظاهرش پيداست مواد مصرف مي كنه و من فقط مي خواستم به خواهرم كه ديگه از يه سال پيش مامان مونس رو هم براي درددل كردن نداره، كمك كنم....
دست ديگرم را جلو برده و روي گونه اش گذاشتم:
-...در مورد ديشب هم متاسفم.كارم خيلي احمقانه بود.من...من يه جايي رو براي نفس و دخترش فرشته گرفتم تا اونجا بمونن و فكر مي كنم چاره اي جز طلاق شون نداشته باشيم.براي همين...به عنوان يه برادر بزرگتر مي خوام كمكش كنم.
و در حالي كه فكر مي كردم چرا به جاي كلمه "گرفتن" از لغت واقعي"خريدن" استفاده نكرده ام، قاطعانه به صورت نيلو خيره شدم.

زمزمه كرد:

-راست مي گي؟

-قسم مي خورم!حالا هم مي خوام برم مهدكودك دنبال فرشته و ببرمش پيش مادرش تا سينا نتونه از اين طريق هم خواهرم رو پيدا كنه.

دقت كردم كه تاكيد زيادي روي كلمه خواهر داشته باشم.

-مهدكودك؟

حالت صورت او جوري بود كه گويي واقعا محتاج آرامش خيال دادن است و من تصميم گرفتم اين كار را بكنم:

-آره.اجازه مي دي؟مي دونم كه بايد اينجا باشم و به حرفهامون ادامه بديم اما...مي ترسم سينا بره دنبال خواهرزاده ام و مشكل درست بشه.قول مي دم امشب توي خونه حسابي با هم حرف بزنيم.اصلا اگه خواستي فردا با هم مي ريم پيش نفس تا اون و دخترش رو ببيني.فرشته كوچولو الآن خيلي خوش قيافه و تودل برو شده.باشه؟موافقي؟

لب هايش را جمع كرد و بدون توجه به خانم مشاور كه با فضولي آميخته به لذت واحتمالا سرحال از موفقيت آميز بودن جلسات مشاوره خود قصد داشت چيزي بگويد سرش را تكان داد:

-باشه.اشكالي نداره.برو.

-ممنونم....

سرم را جلو برده و بوسه اي آرام و سريع بر پيشاني اش نشاندم.

-...عزيزم!

نيلو فقط خشكش زده بود...دخترك ساده دل...و مرا كه حالا بلند شده و تا در اتاق رفته بودم با نگاه بدرقه كرد.دستي تكان دادم:

-اي كاش مجبور نبودم برم!متاسفم.

با چنين وضعي و اين همه موضوع جديد براي فكر كردن همه چيز غيرواقعي به نظر مي رسيد.ترجيح دادم تا كركره مغزم را حداقل براي مدتي كوتاه ببندم وگرنه ديوانه مي شدم. توي دلم گفتم (الآن نه...بعدا.بعدا سر فرصت مي شينم و فكر مي كنم.) و لبخندزنان خارج شدم.
خانم منشي، وقتي از كنارش رد شدم با مشت محكم روي ميز كوبيد:

-ميمون زشت هاف هافو!

-بله؟!

به طرفش برگشتم و او بدون توجه به من دستي به دماغ خود كشيد:

-چيز...با اين ميمون توي بازي بودم.لامصب اين مرحله خيلي سخته!

و دوباره مشغول ور رفتن با كامپيوتر شد.به زحمت خودم را كنترل و در خروجي دفتر را باز كردم تا قدم در راهرو بگذارم كه...

-امين!

صداي نيلو كه حالا از اتاق بيرون آمده بود باعث شد تا جلوي آسانسور توقف كنم و به طرف او برگردم. سري به طرف منشي تكان دادو از كنار ميز او گذشت.بعد در دفتر را بست و جلوي من ايستاد.گفتم:

-جانم؟

انگار خوشش آمد چون لبخندي بر لبش نشست و با صدايي كه تا آخرين حد ممكن پائين آمده بود گفت:

- من...من حرفهات رو باور مي كنم.يعني دلم مي خواد...و...برام مهم نيست تو...چرا اون كار رو كردي. فقط خواهش مي كنم بگو كه داري حقيقت رو مي گي.

اخم هايم را با كنجكاوي در هم كشيدم:

-البته كه مي گم.فقط منظورت كدوم كاره؟

نفس عميقي كشيد.بعد نگاهي جستجوگرانه به دور و اطراف انداخت تا مطمئن شود فرد ديگري به جز ما وجود ندارد:

-جلوي خانم طهماسبي دروغ گفتم. من...مي دونم...يعني يواشكي از صحبت هاي مادرم و مامان مونس كه داشت ازت دفاع مي كرد، شنيدم وقتي هفده سالت بود چه اتفاقي افتاد.

تيره پشتم لرزيد و عرقي سرد بر تنم نشست. نيلو دهانش را به گوشم نزديك كرد و آن كلمات شرم آور را بر زبان آورد. كلماتي كه با شنيدن آنها دلم مي خواست آب شوم و درون زمين فرو بروم اما...

...او به سرعت دستهايش را دور بدن من حلقه كرد و قبل از اينكه اين اتفاق واقعا بيفتد،محكم مرا در آغوش گرفت:

-اشكالي نداره!گفتم كه...ديگه برام مهم نيست. شك ندارم اونم مقصر بود...نه؟هر كسي ممكنه اشتباه كنه.همه وسوسه مي شن! من فقط...فقط مي خوام ديگه اين طوري نشه....

و بعد مرا كه احساس مي كردم مريض شده ام و دوست دارم همين حالا بميرم رها كرد.روبرويم ايستاد و با انگشت اشاره اش ضربه ضعيفي به بيني ام زد:

-...دوستت دارم.باشه؟!

وبا حالتي شرمگين برگشت و وارد دفتر مشاوره شد. مطمئنم اگر پلك زدن اختياري نبود آن را هم انجام نمي دادم.فقط ...

...فقط مثل احمق ها جلوي آسانسور كه حالا درهايش باز بودند خشكم زده و همان طور كه به نجواي نيلو در گوشم مي انديشيدم، به تصوير مرد رنگ پريده توي آينه نگاه مي كردم:

-مي دونم باباحاجي مچ تو رو گرفت وقتي...وقتي نفس رو كه تازه فهميده بود دخ
نفس من
نفس من

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط:  موضوع: نظرات (0)

تعديل مثبت 15 درصدي كنور

تعديل مثبت 15 درصدي كنور

شركت توليد مواد اوليه فولاد صبانور با نماد كنور و با سرمايه 24 ميليارد تومان، صورت هاي مالي حسابرسي نشده 12 ماهه منتهي به 29 اسفند 90 را منتشر كرد. بر اين اساس، كنور در سال 90 با افزايش 58 درصدي فروش و 13 درصدي بهاي تمام شده كالاي فروش رفته و 71 درصدي درآمد حاصل از سرمايه گذاري مواجه بوده كه بدين ترتيب سود خالص هر سهم خود را با افزايش 67 درصدي نسبت به سال مالي گذشته به رقم 2421 تحقق بخشيده است.

فروش سهام شركت هاي بورسي و سود حاصل از سهام شركت هاي سرمايه پذير از علل افزايش چشمگير درآمدهاي حاصل از سرمايه گذاري است.

پيش از اين ، عايدي هر سهم بطور خالص به مبلغ 2116 ريال اعلام شده بود كه طبق گزارش اخير با تعديل نزديك به 15 درصدي روبرو بوده است.

نمابورس



تعديل مثبت 15 درصدي كنور
تعديل مثبت 15 درصدي كنور

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط:  موضوع: نظرات (0)

roman به نجابت مهتاب (41)

roman به نجابت مهتاب (41)

 

 

"تاركان"


ساعت نزديكيهاي يازده شب بود كه برگشتيم خونه ..
الما اونقدر بازي وورجه ورجه كرده بود كه ديگه نايي براي باز نگه داشتن چشمهاش نداشت ونرسيده به خونه خوابش برد ..
دم درخونهءارايلي نگه داشتم والما رو بغل كردم ..ارايلي زودتر از من بالا رفت تا دروبازكنه ..
اونقدر بهم خوش گذشته بود كه سرتا به پا انرژي بودم ..باريمان چنان شيفتهءشخصيت سنگين ودرعين حال شاد ارايلي شده بود كه صدبرابر بيشتر از انتخابي كه داشتم راضي بودم ...
الما رو تو رختخوابش خوابوندم وبيرون اومدم ..
از همونجا صداش كردم ..
-ارايلي كجايي ..؟
-اينجا تو اشپزخونه ..
يه سرك كشيدم ..مانتو وشالش رو دراورده بود وبا يه تاپ سفيد داشت چايي دم ميكرد ..
با ديدنش ضربان قلبم ناخواسته بالا رفت ..
گردن سفيد وخوش تراشش كه به خاطر بستن موهاش بيشتر معلوم بود وسوسه ام ميكرد ..
بي اراده به سمتش رفتم واز پشت بغلش كردم ..وروي گردنش رو بوسه زدم ..
عطر خوش بدنش توي مشامم پرشد ..خواستن تو همهءوجودم ميجوشيد ..
من ميخواستمش ..اين دختر شيرين وريزه رو ميخواستم ..بوسه هام قلقلكش داد ..واروم خودش رو كنار كشيد ولي من ديگه نميتونستم ..من ميخواستمش ..تموم وجودش رو ميخواستم ..
سرم رو لابه لاي موهاش فرو كردم ونجوا كردم ..
-دوستت دارم ارايلي ..تا ابد ..تا لحظهءمردن ميخوامت ..
خنديد ودستهاش رو روي دستهام كه ودورش حلقه شده بود گذاشت ..تكيه زد به اغوشم وسرش رو روسينه ام گذاشت ...
-منم دوستت دارم تاركان ..
چقدر ارامش تووجودش بود .چقدر لذت ...چقدر مهربوني ..؟
بايد با انا صحبت ميكردم بايد ازش ميخواستم تا ارايلي رو رسما برام خواستگاري كنه .واسانا ..
مطمئن بودم كه هيچ كاري نميتونست بكنه با اتويي كه ازش داشتم جرات نداشت حرف بزنه ..
نميدونم چرا ولي ارايلي بي هوا برگشت سمتم ..
-تاركان ...؟
تو چشمهاش خيره شدم ..
-هوم ..؟
-قول ميدي تنهام نذاري ..؟قول ميدي پشتم رو خالي نكني .؟قول ميدي حرف دلت رو هميشه بهم بزني ...؟
ته چشمهايش جانشين شدن بلورهاي شفاف اشك رو ميديدم..ميترسيد ..اين رو به خوبي حس ميكردم ..
قلبم فشرده شد ..كف دستم رو روي گونه اش گذاشتم ..
-معلومه كه تنهات نميذارم تو همه چيز مني ...
-الما چي ..؟
خنده ام گرفت ..
-دختر ديوونه من كه قبل از تو عاشق الما شدم ..
دوباره با شك پرسيد
-خونواده ات ..اگه اونها ..؟
ترس توي صورتش دلم رو لرزوند ..نميذاشتم ..نميذاشتم هيچ احد الناسي دختركوچولوي من رو ازار بده ..
تو بغلم محكم تر فشردمش وگفتم ..
-نميذارم عزيزم ..تا وقتي تاركان پيشته نميذاره كسي اذيتت كنه ..نگران خونواده ام هم نباش خودم درستش ميكنم ..
نگاهش رو به نگاهم دوخت انگار ميخواست از عمق چشمهام به صداقت حرفم پي ببره ومن با تمام وجودم ..تمام عشقم رو تو نگاهم ريختم ..
وقتي ترس از چشمهاش رفت فهميدم باورم كرده ..
اروم سرم رو پائين اوردم ولبم رو لبهاش گذاشتم ..چشمهاش رو ...رو چشمهام بست وهردو غرق شديم تو اون همه خواستن ..
ديگه هيچي دستم نبود ..فقط وجودش رو ميخواستم ..محبت اغوشش رو ..
از طعم لبهاش چشيدم وسيراب شدم ..بوسه هام رو از گوشهءلبش ادامه دادم وپائين اومدم ...بند نازك تاپش رو كنار زدم وروي شونه اش رو بوسه زدم ..
هردو داغ شده بوديم ونفس نفس ميزديم .. ارايلي دست انداخت تو موهام
هردو سراپا غرق خواستن بوديم ..اروم زمزمه كردم ..
-با من باش ارايلي... قول ميدم كه هرچي دارم به پات بريزم ..
بوسهء پرمهر ارايلي جوابم بود ..
ديگه طاقت نياوردم ودستش رو كشيدم ..امشب شب من بود ..شب ارايلي... شب دوباره باهم بودنمون
وشبي.... كه ابستن حوادث اينده بود...
*ارايلي *
ساعت هشت صبح بود كه تازه تاركان رو راهي كرده بودم وبه سرويس الما هم گفته بودم بياد ببردش تا يكم استراحت كنم احساس ميكردم خيلي خسته ام ..
داشتم وسائل صبحونه رو جمع ميكردم كه ديدم يكي پشت سرهم زنگ ميزنه ..
يه نيگاه به تصوير توي ايفن انداختم ..نميشناختمش ..
-بله؟
-ارايلي اينجاست ..؟
ابروهام از اون همه بي ادبي ولحن نا جورش بالا پريد ..
-بله خودم هستم امرتون ..؟
-خودتي بي شرف ...درو بازكن ببينم ..
-چي ميگي خانم ..اشتباه گرفتي ..
-مگه تو زن تاركان نيستي ...؟
دست وپام شل شد وتپش قلبم به زير صفر رسيد ..تاركان ..؟تاركان رو از كجا ميشناخت ..؟
-خودمم ..
-پس اين دروبازكن دخترهءهرزه ..يالله تا همه رو جمع نكردم وابروي نداشته ات رو نبردم ..
ناخواسته دستم رو رو در بازكن گذاشتم ..پشت پلكم ميزد ودست وپام سر شده بود ..
-اين خانم ديگه كي بود .؟

 

ادامه دارد....

 



roman به نجابت مهتاب (41)
roman به نجابت مهتاب (41)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط:  موضوع: نظرات (0)

 

 
منوی اصلی

yahoo support
وضعيت در ياهو


دسته بندی ها
موضوعي ثبت نشده است

آرشیو مطالب

مطالب برتر

طرااح قالب

CopyRight © http://smooth-away.zaminblog.com
کارتون می تی کمان
رخت آویز جادویی واندر هنگر
کارتون پسر شجاع
تیشرت مصباح الهدی