زبونشو اورد بيرون:نه كجاي زبونه من دراز!به 5سانتم نميرشه
-بي ادبم كه هستي!!اصلا ببينم خونه خالم اينا چيكار ميكني!!
-اومديم خواستگاري دختر خالت!
-ايش داماد كه اينجاست تو چيكارشي اومدي؟؟؟
-من دوسته جون جونيشم بدونه من نميتوست بياد!
-يه ذره برا خودت نوشابه باز كن!دم دوماد نديده بودم كه ديدم
-منم تو عمرم دختر به پررويي تو نديده بودم!
-بس كه نديد بديدي!
-مثه تو نيستم كه سر يه شاخه گل رز تو گل فروشي قشقرق راه بندازم
-بي تربيت
-دماغ گنده!
-هوووو دماغ خودت گندست پچولِِ بي ادب ايششش
بعدازاين حرفش رومو كردم اونور و رفتم حياط،ديدم اونم پشت سرم اومد!يه لحظه نميدونم چي شد گفتم:
كلا تو دم اينو اوني نه؟؟همه اش بايد دنباله يكي بري؟؟
-كي باتو كار داشت!فضول
-به من ميگي فضول؟؟از دوست دختر لوس تو كه بهترم
-مريم هيچوقت تو مراسم خواستگاري دختر خالش گوش واينميسته
-به شما چه؟؟مگه دوماد تويي بهت برخورده؟؟
-نه به اون شما!نه به اون تو!!تكليفه خودتو روشن كن!
- هرچي دوس داشته باشم صدات ميكنم اصلا دوس دارم بهت بگم گل دزد!
-نخير حق نداري همچين اسمي رو من بزاري!من اسم دارم اسمم امير عليه
-من ازروي عمل ديگران براشون اسم ميزارم توام گل دزدي؛بعدشم اين همه زور زدي اسمتو بهم بگي؟؟
-خيست ميكنمااا
-منم اين اجرو پرت ميكنم سرتاا،اصلا مگه نيومدي حياط با مريم جونت حرف بزني!!بامن چيكار داري؟؟؟
-چيه حسوديت شد بهش؟؟؟
-به اون؟؟به چيش مثلا؟؟به اويزون بودنش يا به اينكه تو بيريخت و داره؟؟
-گربه دستش به گوشت نميرسه ميگه پيف پيف!
-جواب ابلهان خاموشيست
بعدهم پشتمو بهش كردم ،رفتم داخله ساختمون از پله ها رفتم بالا يه راست تو اتاق تينا!
نشستم رو تخت تينا ديدم اگه همينجوري بخوام بشينم حوصلم سرميره!برا همين رفتم سمت كتاب خونه اش ،تو قفسه كتاباش پربود از كتاباي شعر برعكس ماله من كه پراز رمان بود،بيشترم پليسيو ترسناك،از صدقه سريه دوره دبيرستانم رمانه عاشقانه هم زياد داشتم اما اصلا كتاب شعر نداشتم!چشمم به مجموعه شعره فريدون مشيري خورد!شنيده بودم شعراش خيلي قشنگن،همينجوري لاي كتابو باز كردم كه ديدم اين اومد:
بيتو،مهتاب شبي،بازازآنكوچه گذشتم،
همه
تن چشم شدم،خيره به دنبال توگشتم،
شوق
ديدارتولبريزشدازجام وجودم،
شدم
آن عاشق ديوانه كه بودم.
درنهان خان? جانم،گل يادتو،درخشيد
باغ صدخاطره خنديد،
عطرصدخاطره پيچيد:
يادم آمدكه شبي باهم ازآن كوچه گذشتيم
پرگشوديمودرآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي برلبآن جوي نشستيم.
تو،همه رازجهان ريخته درچشم سياهت.
من همه،محوتماشاي نگاهت.
.......
درظلمت غم،آن شب وشبهاي دگرهم،
نه
گرفتيدگرازعاشق آزرده خبرهم،
نه
كُني ديگرازآن كوچه گذرهم . . .
بي تو،اما،به چه حالي من ازآن كوچه گذشتم
واقعا قشنگ بود!هميشه از شعر بدم ميومد،مخصوصا اونايي كه زبونشون قديمي بود ،خب معنيشونو نميفهميدم برا چي ميبايست ميخوندمشون؟!اما اين شعر به نظرم خيلي پرمحتوا اومد!تصميم گرفتم مراسم تينا كه تموم شد ازش اين كتاب و قرض بگيرم و بخونم
تا ياد مراسم افتادم از خودم پرسيدم:والله نديده بوديم مراسم خواستگاري جز مامان باباي دختره و پسره كسي ديگه ايي هم بياد!!چه خودشم تحويل ميگرفت!دوست جون جونيشم!بدونه من نميتوست!!حالا خوبه پسره بلد نيست شلوارشو بكشه بالا اومده دوستشو داماد كنه!اه اه چندش!اومده به من ميگه به دوست دخترش حسودي ميكنم!!!اخه اون حسودي داره؟؟من حاضرم بميرم اما بااون بچه سوسول دوست نشم،ترشيدگي افتخارش ازينكه بااون باشم بيشتره!اصلا من چرا ذهنم درگيره اون شده!!!صنم بهت گفته باشما يه ذره ديگه بخاطره اون ايكبيري خونتو كثيف كني ميزنم تو سرت!!
خوشم مياد تهديده خودم اثر كرد چون تصميم گرفتم بخوابم.نميدونم چقدر گذشت كه ديدم دماغم ميخاره،يه ذره خاروندمش كه ديدم بازم ميخاره دوباره خاروندم ايندفعه به گوشم سرايت كرد،ديگه عصبي شدم بالشتو اززير سرخودم برداشتم كشيدم رو كله صورتم كه ديدم صداي خنده مياد!خنده كه چه عرض كنم قهقهه!از جام پريدم كه
ديدم اميرعلي خان دستشو گرفته به دلشو داره ميخنده:
-هرهرهر!زهرمار بي ادب!اينجا چيكار ميكني؟؟
- بي ادبميخواستم برم دستشويي!ماله حياط خراب بود خالت گفت بيام دست شويي بالا!
-اينجا شبيهه دست شوييِ؟؟
-مگه من اينجا رو بلدم؟؟
بالشت و دستم گرفتم بااون هولش دادم بيرون و بردمش دمه دست شويي:بفرمااااا داخل
همينجور كه داشتم ميرفتم تو اتاق ديدم گفت:راستي بدنيست يه شونه هم به اون موهات بكشي
تااينو گفت متوجه وضعيته لباسم شدم سريع پريدم تو اتاق و درومحكم بستم.از پشت درصداي قهقهه اش ميومد:رو آب بخندي.
رفتم تواينه نگاه كردم ديدم موهام شاخ شده روهوان،موقع خواب هم مانتومو دراورده بودم يه تاپ تنم بود خيلي حرصم گرفت،:بخدا اگه تينا با حسام عروسي كرد مجبورشون ميكنم بااين قطع رابطه كنن.پسره ي خيره سر،تصميم گرفتم موهامو شونه كنمو دم اسبي ببندم يه ارايشه مختصرم كنم،وقتي كارم تموم شد رفتم يكي از تنيكاي تينا رو پوشيدم يكي از شال هاشم برداشتم،ماشالا براي خودم صابخونه بازي دراوردمم!باخودم گفتم حالا كه اين نكبت خودشو تو مراسم جا كرده چرا من نرم؟؟مگه من چيم ازاون كمتره؟؟ازدر اتاق كه اومدم بيرون ديدم اونم همزمان بيرون اومد:مثه اينكه بيرون روي گرفتين،شايدم از دستشويي خوشتون مياد؟؟
بعدهم پشتمو كردم بهش و از پله ها پايين اومدم
پايين كه اومدم ديدم تينا و حسام از حياط اومدن مثه اينكه رفته بودن حرفاشونو بزنن!نيس اخه تاحالا حرف نزده بودن!!تاحسامُ ديدم بدون توجه به تينا رفتم جلو و بهش گفتم:ازت همچين توقعي نداشتم!به چشمو ابرو هاي تينا كه به خالم اينا اشاره ميزد دقت نكردم
!
حسام باتعجب گفت برا چي؟؟
-براي دوستي بااين عتيقه ها اينارو از كجا پيدا ميكني؟
بعدهم بدونه توجه به اون دوتا وارد سالن پذيرايي شدم.ديدم همه نشستن ،مامانم اينا هم از بودنم تعجب كردن،يه سلام كردم و نشستم پيشه مامانم:
-پايين اومدي چيكار؟؟
-حوصله ام سررفته بود.
-تو مراسم فقط بزرگ ترا و عروس داماد هستن.
-پس اون يارو اينجا چيكار ميكنه؟؟
-اون مهمونشونه!
-منم مهمونه خالم اينام،بعدشم مگه چيم ازون كمتره؟؟عمرا بتونيد منو ازاينجا بيرون كنيد.
مامانم باخنده گفت:از دسته تو
!-راستي مامان بابا چرا نيومد؟
-نتونست بياد بازم بايد اضافه كاري وايسته
يه اه اروم كشيدم،واي چقدر دلم برا بابام تنگ شده!اه چقدر زندگي بده،تااون موقع كه وضعمون خوب بود همه چي عالي بود،اما الان كه يه ذره سطحمون پايين اومده همه چي سخته!واي خدا ماكه خوبيم حداقل دستمون به دهنمون ميرسه اما اونايي كه به نون شبشون محتاجن چي؟؟واي خدا توبه قول ميدم ديگه ناشكري نكنم!
همينجوري داشتم باخودم فكر ميكردم كه ديدم امير اومد تو سالن و ،رفت پيشه باباي حسام نشست،نگاه به خانواده حسام كردم ديدم باباش يه مرد بلند قد و چهارشونه است با موهاي جو گندمي اما مامانش برعكس كوتاه قد تر و فربه تر بود،خيلي بامزه بود!موهاي رنگ كردشم از شالش زده بود بيرون،يادم باشه به مامانم بگم موهاشو اين رنگي كنه خيلي قشنگن.دوباره درگير صحبت كردن باخودم بودم كه تينا و حسام باهم اومدن بيرون،تا سرمو بالا كردم ازاون نيش بازشون تونستم تشخيص بدم چي شده!هرچند كه من ميدونستم جواب چيه،اينا داشتن فيلم بازي ميكردن كه مثلا باهم رفتن صحبت كردن به نتيجه رسيدن
تا باباي حسام ديدتشون گفت:به به از خندتون ميشه همه چيو فهميد ،حالا دهنمونو شيرين كنيم؟؟
حسام به عنوان اره سرشو بالا پايين كرد!
يهو همه دست زدن و تينا شيريني پخش كرد!تا دست زدن يهو ازجام پريدم(بابا اروم تر،حداقل خبركنيد ميخوايد دست بزنيد!!باشمارش شروع ميكرديد به دست زدن،قلبم وايستاد!)
مامانم اومد تو گوشم گفت:حالا كه اومدي برو حداقل چايي بيار!
-مگه من عروسم؟
نه اون چايي رو كه خوده تينا اورد،برو يه دست ديگه بيار
باگفتنه چشم از جام پاشدم!چه باادب شده بودم من!اشكال نداره امروز اتفاقاي عجيب زياد افتاد اينم روش!رفتم اشپزخونه و سعي كردم تمامه هنرمو به كار بگيرم تا چاي خوشرنگ بريزم!وقتي كارم تموم شد رفتم به سمت سالن به همه چايي تعارف كردم اومدم به اون يارو تعارف نكنم گفتم ديگه خيلي زشت ميشه،به عنوان اخرين نفر رفتم سمتش كه بهش چايي بدم كه نميدونم سيمه چي اومد زير پام كه باعث شد بيوفتم و سيني از دسته من بيوفته تو بغله امير خان!!!تمام چايي ريخته بود رو لباسش!فكركنم تمامه بدنش سوخت،چون چايي ازاون چايي لب سوزا بود!يهو ازجاش پريد و رفت دست شويي!همه نگران وايستاده بودن و منتظر بودن برگرده اما من دستمو گرفته بودم رو دلم و ريز ميخنديدم.اصلا اون لحظه روحم شاد شد.وقتي برگشت يه چپ چپ منو نگاه كرد بعدشم گفت كه چيزي نشده!هنوز نَشسته بود كه باباي حسام گفت كه ديگه بهتره رفع زحمت كنن!اونا درحاله خدافظي بودن اما من مشغول خنديدن!
تا اونا رفتن،من پريدم رفتم اتاق تينا!هرچند كه ميدونستم اون به عنوان نفر اول ميخواد اعدامم كنه،اما حداقل جلو بقيه چيزي نميگفت تا همه باهم شروع كنن!منم پليدما!بايد يه فكر اساسي كنم تا تينا اومد يادش بره!حالا چيكار بايد بكنم؟؟
بعدازينكه فكرامو كردم تصميم گرفتم اتاقشو تميز كنم،هرچند اون تميزه نيازي نداره كسي براش تميز كاري كنه،اما بخاطره امروز نرسيد اتاقشو تميز كنه!مطمئنم بياد ببينه خوشحال ميشه چون من اتاقه خودمو سالي به 12ماه تميز نميكنم!بايد به خودشم افتخار كنه براش تميزكاري ميكنم.سريع مشغول شدم،ديدم اتاقش تميزه تميزِ فقط چندتا لباس رئ تخته و تختش نامرتبه كه ترتيبشو دادم.دستگيره داشت تكون ميخورد كه فهميدم حاج خانم تشريف فرما شدن!سريع يه دونه ازاون نگاه هايي كه گربه شرك ميكرد وبهش كردم،ديدم اين خلو چل هنوز تو اتاق نيومده وايستاده هرهر ميخنده!هرچي نگاش كردم انگار نه انگار اصلا من اينجام!اصلا نميگه من كي ام؟تو كي اي؟اينجا كجاست؟؟يهو عين خلا اومد زد رو شونمو گفت ايول كارت درست بود!
-وااا رفتي پايين اومدي جني شدي چته؟؟؟
-خيلي حال كردم حالشو گرفتي،فكر ميكردم امشب يه چيزي ميشه!
-تو ميدونستي مياد؟؟؟
-نه بابا ،نميدونستم حسام باهاش دوسته،اومد خيلي تعجب كردم وقي رفتم با حسام مثلا حرف بزنم ازش پرسيدم اين كيه؟؟گفت يكي از دوستامه،گفتم حالا چرا اورديش؟؟گفت بيچاره نميدونست امشب مراسم خواستگارييمه ميخواست بياد دنبالم بريم يه چيزي بخره ،وقتي ديد داريم ميايم اينجا خواست بره اما از اونجايي كه بابا خيلي دوسش داره نزاشت،برا همين اينجاست
-اه اه هميشه لولو سرخرمنه!
-فكر ميكرديم امشب يه چيزي بشه!
-فكر ميكرديد؟؟مگه جريانه منو ميدونه؟
-اره اونم از دو ورژن مختلف تا من جريانتونو گفتم حسام گفت اتفاقا اميرعلي گفته با يه دختره سرگل نزديك بود دعواش،گفت شبيه خل و چلا بود
از جام پريدم:
-به من گفت خلو چل؟؟؟؟يه حالي ازش بگيرم اون ايكبيريو!!
تينا دستمو گرفت و نشوند بعد گفت:
-حالا جو گير نشو،حسام گفت امير خيلي پررواه،حاضر جوابه ازينكه دخترام اذيت كنه خوشش مياد،اما ازاينكه يه دختر حالشو بگيره بدش مياد،پس به نظره منكه بايد منتظره تلافيش باشي!
-غلطاي اضافي،مگه از قصد ريختم روش؟؟؟ديديد كه پام به يه چي گير كرد!
-ديگه نميدونم خود داني!امشب اينجا ميموني؟؟
-اره فردا از ساعت 10 كلاس دارم
-باشه،حالا بيا بريم پايين شام بخوريم
-من رفتم دانشگاه ترورم نكنه؟
-نترس تافردا خدا بزرگه،بعدشم مگه تو ازش ميترسي؟؟
-من؟؟من ازاون ابحوضي بترسم؟؟عمرااا،فقط نميخوام جلو بچه ها كاري كنه مجبور به كتك كاري شم
تينا دستمو كشيد:به جاي اين قلدر بازيا بريم شام بخوريم
صبح تينا از خواب بيدارم كرد،باهم رفتيم پايين صبحانه خورديم،بعدازاينكه به شكم عزيز تر از جانمان حسابي رسيديم لباسامو پوشيدم و رفتم سمت خانه كه هم يه دوش مختصر بگيرم هم كتاب بردارم.رفتم خونه ديدم صحرا كه زودرفته شركت مامانم هم توخونه تنهاست و داره خونه تميز ميكنه ،از پشت مامانمو بغل كردم و گفتم:به به سلام عليكم،مامان جونه من چطوره؟؟
-سلام خانم خانما شكر خوبم،بچه ننه ي من چطوره؟؟
-داشتيم مامان خانم؟؟؟باشه،شما هي ضايع ام كنيد منم عقده ايي ميشم ميرم معتاد ميشم!
دردسر فقط براي يك شاخه گل رز
دردسر فقط براي يك شاخه گل رز
× ادامه مطلب ×
+
| نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: موضوع:
نظرات (0)